تبليغاتX
اندیشه و رفتار
با سلام

دوستان عزیز من دوباره برگشتم تا با نگاهی نو و با دیدی عمیق تری در مورد مسائل مطالب را مطرح کنم به امید این که با توجه به حیطه تخصصی خودم که روانشناسی بالینی می باشد و روان درمانی و مشاوره با دیدگاه شناختی و تغییر باورها را کار می کنم بتوانم موثر واقع شده و حد اقل یک نفر را بتوانم در ادامه بحث از لحاظ باورهای ناکارمد تغییر دهم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 22:17  توسط محمد رضا رفتار  | 

نقش هیجان ها

به رغم وجود قید و بندهای اجتماعی ، هیجان های  مکرر بر دلیل و منطق چیره می شوند ، وجود این خصیصه در طبیعت بیشتر از ساختار بنیادین حیات روحی او سرچشمه می گیرد ، طرح زیست شناختی مدارهای عصبی بنیادین هیجان ها که در ما وجود دارد ، مسلماً محصول 5 نسل یا حتی 500 نسل گذشته نیست ، بلکه چیزی است که در 50000 نسل گذشته بشر به بهترین نحو عمل کرده است .

تمام هیجان ها ، در اصل تکانه هایی برای عمل کردن هستند ، برناامه هایی فوری برای حفظ زندگی که تکامل در وجود ما به تدریج به ودیعه گذاشته است . ریشه اصلی لغت « emotion » فعل لاتین « motere » به معنای « حرکت کردن » است که اضافه شدن پیشوند " e " به آن ، که معنای ضمنی « دور شدن » را به آن می بخشد و نشان می دهد که در هر هیجان گرایش به عمل کردن نهفته است .

در هنگام خشم ، خون به سمت دست ها جریان می یابد و از این طریق گرفتن سلاح یا حمله به دشمن را آسان تر می سازد ، ضربان قلب شدید می یابد و افزایش ترشح هورمون های آدرنالین ، موجی از انرژی تولید می کند که توان لازم برای دست زدن به اعمال شدید را فراهم می آورد . از طرف دیگر چون در هنگام ترس ، خون به سمت عضلات اسکلتی بزرگ مانند عضلات پا جریان می یابد و گریختن را آسان تر می کند و در نتیجه ، صورت چنان سفید می شود که گویی خون در آن جریان ندارد .

مدارهای موجود در مراکز هیجانی مغز، جریانی از هورمون هایی را آزاد می سازند که بدن را در حالت آماده باش عمومی قرار می دهد و آن را حساس و آماده انجام عمل می سازد و توجه فرد بر تهدیدی که در پیش روی او قرار دارد متمرکز می شود تا بهترین پاسخ ممکن را ارزیابی  کند .

از جمله تغییرات عمده زیستی که شادمانی پدید می آورد ، می توان از افزایش فعالیت در یکی از مراکز مغز نام برد که احساسات منفی را بازداری می کند و موجب افزایش انرژی موجود می گردد و نیز احساسات مولد افکار نگران کننده را فرو می نشاند .

عشق ، احساست مهرآمیز و ارضای جنسی ، مستلزم انگیختگی پاراسمپاتیکی است که از لحاظ فیزیولوژیکی دقیقاً در نقطه مقابل حالت بسیج در "جنگ یا گریز " قرار داد که احساس خشم یا ترس پدید می آورد . الگوی پاراسمپاتیکی که « واکنش آرمیدگی » خوانده می شود مجموعه ای از واکنش هایی است که سراسر بدن را در بر می گیرد و حالت آرامش کلی و خرسندی را پدید می آورد ، این حالت همکاری را تسهیل می کند .

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 15:50  توسط محمد رضا رفتار  | 

پیشینه هوش هیجانی

قدمت  توضیحات مربوط به هوش هیجانی تا حدودی به قدمت گزارش ها و توضیحات رفتار انسان است ، در کتاب های فلاسفه ی یونان باستان ، آثار شکسپیر ، توماس جفرسون ، متون روان شناسی مدرن،جنبه های احساسی – عاطفی تفکر و تعقل همواره به عنوان اصول اساسی و زیربنایی طبیعیت انسان مورد بحث و گفتگو بوده است . (تریوبس برادبری و جین گریوز)

در اوایل دهه 1900 ، این گرایش در بین روان شناسان قوت گرفت که ضریب هوش و استعداد تحصیلی و شناختی IQ)) را اندازه گیری می کنند ، دانشمندان پیشرو و طلایه داران این مکتب جدید معتقد بودند که اندازه گیری  IQ))ر اهی سریع و مطمئن برای غربال و جدا کردن افراد عادی از افرادی است که از عملکردهای استثنایی برخوردار هستند . اما طولی نکشید که محدودیت ها و ضعف های این رویکرد نیز بر آن ها روشن شد ، بسیاری از مردم از IQ)) بسیار بالایی برخوردار بودند اما در مدیریت رفتاری و خودگردانی و روابط فردی ، شغلی یا خانوادگی خود بسیار ضعیف و بی کفایت ظاهر می شدند . آن ها همچنین متوجه شدند که بسیاری از افراد علی رغم Ia معمولی یا متوسط ، بسیار موفق و خوشبخت هستند و در کار ، زندگی و روابط فردی ، اجتماعی یا خانوادگی از عملکردهای بسیار بالا برخوردارند . (تریوبس برادبری و جین گریوز)

پیشینه هوش هیجانی به نظر یه هوش اجتماعی ثروندایک در سال 1920 بر می گردد . پروفسور ای . ال ثروندایک استاد دانشکده روان شناسی دانشگاه کلمبیا اولین کسی بود که برای مهارت های مربوط به هوش هیجانی نامی در نظر گرفت . او عبارت هوش اجتماعی را برای اولین بار وضع کرد ، چرا که به عقیده او هوش اجتماعی نشان دهنده قابلیت ها و توانایی های فردی است که به خوب کنار آمدن با دیگران و روابط اجتماعی موفق منجر می شود . ( 3 ) در سال 1950 دکتر آبراهام ماز لو مقاله ای در زمینه ارتقاء نیازهای هیجانی ، جسمی ، معنوی و روانی نوشت که بعد از دوره رنسانس انقلاب و تحول عظیمی در زمینه تجلیل از مکتب انسان گرایی به وجود آورد . بین سالهای 1970 تا 1980 نظر یه مازلو موجب رشد و تحول علوم مربوط به توان و استعداد انسان ها گردید . (سیروس آقایار و پرویز شریفی درآمدی)

تنها بین سال های 1980 تا 1990 بود که ( EQ ) مرسوم شد ، خیلی زود تحقیقات وسیع و دافه داری شکل گرفت، از جمله تحقیقاتی که بعدها در دانشگاه ییل انجام گرفت و ارتباط میان هوش هیجانی را با میزان موفقیت ها شخصی ، احساس خوشحالی و موفقیت های شغلی نشان داد . (تریوبس برادبری و جین گریوز)

مباحث درباره منشأ هوش هیجانی ادامه دارد اما تعریف قابل قبول توسط پیتر سالووی و جان مه یر در مقاله ای تحت عنوان هوش هیجانی  ( EQ )  در سال 1990 مطرح شد که در آن مقاله هوش هیجانی را از نظر علمی هوشی آزمون پذیر و قابل اندازه گیری می دانستند . با مطرح شدن هوش هیجانی در سال 1995 توسط دانیل گلمن در پر فروش ترین کتابش که سازمان های زیادی از آن استقبال کردند ، در سال 1988 او کتابی با عنوان کرکرد هوش هیجانی به چاپ رساند که با عنوان پر فروش ترین کتاب شناخته شد . (سیروس آقایار و پرویز شریفی درآمدی)

تحقیقات در زمینه هوش هیجانی ادامه یافت تا این که هوش هبجانی را اینگونه تعریف کردند « هوش هیجانی توانایی درک و فهم هیجان ها و عواطف است به منظور تعمیم آن به عنوان حامی اندیشه شناخت هیجان ها و دانش هیجانی تا بتوانیم آنها را نظم داده تا موجبات رشد عقلی ، عاطفی و هیجانی فراهم گردد . (سیروس آقایار و پرویز شریفی درآمدی)

در سال 1997 گروه مطالعات شش ثانیه ای به دنبال کشف بهترین روش اجرایی بودند تا بتوانند در قالب آن تمرینات هوش هیجانی را عملی کنند ، تعریف هوش هیجانی آنها عبارت بود از « توانایی کسب نتایج بهینه و دلخواه در اثر برقراری رابطه با دیگران و خودتان است ، سه حوزه مدل شش ثانیه شامل « خودت را بشناس ، خودت انتخاب کن ، خودت را وقف دیگران کن » به همراه هشت مهارت ویژه است .

رویکرد شش ثانیه ای بازتاب دیدگاه دکتر دیوید کارسو است و هدفش تلفیق فکر و احساسات با یکدیگر است . یکی دیگر از محققان مشهور که نتایج مطالعاتش دکتر دانیل گلمن را تحت تاثیر قرار داد دکتر آنتونیو داماسو است که در زمینه نحوه کارکرد هیجان و عواطف در مغز و نقش آنها در شکل گیری احساس افراد ، یکسان سازی تصمیمات و هدایت گر تصمیمات عقلایی است . او می گوید "احساس هوشیارانه از هیجان و عاطفه سرچشمه می گیرد ".

مقالات و تحقیقات داماسیو نشان می دهد جداسازی فکر و احساست غیر واقعی است . او می گوید : احساسات مسیر صحیح را نشان می دهد و بعد از آن می توان از منطق به درستی استفاده کرد . (سیروس آقایار و پرویز شریفی درآمدی)

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:37  توسط محمد رضا رفتار  | 

اندیشه هایی درباره آسیب شناسی روانی

برای کشف آنچه فروید با آن مخالفت کرد ، باید تفکر رایج در زمینه کار او را مورد توجه قرار دهیم. درک و درمان اختلالهای روانی،

تاریخ درمان بیماران روانی با خودی خود هم سرگرم کننده و هم تاثر برانگیز است، شناخت بیماریهای روانی به 2100سال قبل از میلاد برمی گردد. بابلی ها عقیده داشتند که علت بیماری روانی تسخیر روح بیمار توسط شیاطین است. وضعیتی که آن را با ترکیبی از جادو به گونه ای ترحم آمیز درمان می کردند. فیلسوفان یونان به ویژه سقراط ، افلاطون، وارسطو می گفتند که بیماری روانی از فرایند تفکر مختل ناشی می شود ، آنها نیروی شفابخش و تلقین کننده کلمات را تجویز می کردند.

مسیحیت نیز که در قرن چهارم استقرار یافت ، بار دیگر بیماری روانی به ارواح پلید شیطانی نسبت داده شد. و روش های آنها شامل سرزنش، شکنجه و اجرای احکام وحشیانه در مورد این بیماران بود.

تا قرن هجدهم ، بیماری روانی یک رفتار غیر منطقی تلقی می شد. از آن هنگام اشخاص مبتلا به بیماری روانی را محکوم به مرگ نمی کردند، بلکه آنها را در موسسه هایی که شبیه به زندان بودند، زندانی              می کردند.

رویکردهای درمانی انسانی تر

در قرن نوزدهم یک نگرش انسانی تر منطقی تر نسبت به بیماران روانی به وجود آمد. یکی ازرهبران اين رويكرد فیلیپ پینل، پزشک فرانسوی بود که می گفت بیمار روانی یک پدیده طبیعی است و باید به وسیله علوم طبیعی درمان شود.

نخستین روانپزشکی که در ایالات متحده به درمان بیماریهای روانی پرداخت، بنیامین راش (1813-1745) بود.

او عقیده داشت که بعضی رفتارهای عجیب معلول کم یا زیاد بودن بیش از اندازه خون است و روش درمان وی وارد کردن خون در بدن  بیمار یا خارج کردن خون از بدن وی بود. او نخستین بیمارستان را در ایالات متحده که منحصر به درمان اختلالهای هیجانی بود تاسیس کرد.

در خلال قرن نوزدهم 2 مکتب فکری در روانپزشکی وجود داشت.تنی(somatic)و روانی (psychic). در مکتب تنی این عقیده وجود داشت که نابهنجاری های رفتاری علت بدنی دارند. جراحت در مغز و نظام عصبی ، مکتب روانی به توجیه علل ذهنی یا روانی اختلالهای رفتاری متوسل شد. رویهم رفته مکتب تنی بر روانپزشکی قرن نوزدهم مسلط بود و با اندیشه های امانوئل کانت فیلسوف برجسته آلمانی حمایت می شد.

روانکاوی به عنوان جنبه ای از طغيان علیه این جهت گیری تنی به وجود آمد. بتدریج بعضی دانشمندان متقاعد شدند که فشار هیجانی در مقایسه با جراحتهای مغزی یا سایر علتهای احتمالی بدنی اهمیت بیشتری در سبب شناسی رفتار نابهنجار دارد.

کاربرد هیپنوتیسم

هیپنوتیسم در ایجاد علاقه نسبت به علل روانی رفتار نابهنجار نقش مهمی را ایفا کرد، در نیمه قرن هجدهم ، هیپنوتیسم به توسط فرنز آنتوان مسمر، پزشک استرالیایی توجه دنیای پزشکی را به خود جلب کرد. در انگلستان جیمز بريد(1860-1795) پدیده هایی که ویژگی حالت هیپنوتیسمی را داشتند "نورویپنولوژی" نامید که بعدها  اصطلاح هیپنوتیسم از آن مشتق شد.

هیپنوتیسم با کارهای ژان مارتین شارکو (1893-1825) که پزشک و رئیس یک کلینیک بیماریهای عصبی در سالپرید، بیمارستان پاریس برای زنان دیوانه بود، جایگاه والاتری به دست آورد. شارکو بیماران هیستریک را به وسیله هیپنوتیسم با درجه ای از موفقیت درمان کرد. پژوهشهای شارکو در وهله نخست عصب شناسی بود و بر اختلالها ونشانه های بدنی ،فلج، و مانند اینها تاکید داشت. تا اینکه پیر ژانه (1947-1859) شاگرد و جانشین شارکو  در سال 1889 هیستری را به عنوان یک بیماری تلقی نمود. او پدیده های روانی به ویژه نقص حافظه ، اندیشه های تثبیت شده ، و تاثیر نیروهای ناهشیار را به عنوان عوامل ایجادکننده مورد تاکید قرار داد و هیپنوتیسم را به عنوان روش درمان انتخاب کرد.

کارهای ژانه بسیاری از اندیشه های فروید را پیش بینی می کرد ، اما ژانه بعدها شخصا مراتب اهانت خود را نسبت به فروید ابراز داشت. (ابل،1989)

کارهای شارکو و ژانه در درمان اختلالهای روانی موجب شدکه اعتقادهای روانپزشکی درباره علل بیماریهای روانی از عوامل بدنی به عوامل روانی تغییر یابد ، پیش از آنکه فروید نشر عقاید خود را آغاز کند ، اصطلاح روان درمانی به گونه گسترده ای مورد استفاده قرار می گرفت.

کارهای چالز داروین

به عقیده سالوي که در کتاب خود با عنوان فروید زیست شناس ذهن مطرح کرده است،(( داروین احتمالا بیش از هر کس دیگر راه را برای زيگموند فروید وانقلاب روانکاوی هموار کرده است.))

داروین اندیشه های را موردبحث قرار داد که بعد ها فروید آنها را به عنوان موضوعهای اصلی در روانکاوی مطرح کرد، از جمله فرایند های روانی ناهشیار وتعارضها، اهمیت رویاها، نمادگری نهفته نشانه های عجیب رفتار ، و اهمیت تهییج جنسی، بالاتر از همه ، داروین توجه خود را بر جنبه های غیر منطقی تفکر و رفتار متمرکز ساخت.

نظریه های داروین همچنین اندیشه های فروید را درباره کودکی تحت تاثیر قرار داد.

   نظر داروین درباره تداوم رفتار هیجانی بین کودکی و بزرگسالی، و مهمتر از آن نظر او را دایر بر اینکه کشمکش جنسی هفت هفته پس از تولد نوزاد ظاهر می شود، بسط داد، این هر دو مطالب موضوع اصلی روانکاوی فرویدی شدند.

تاثیرات سایر منابع

فروید تحت تاثیر جهت گیری ماشین گرایی که توسط ارنست بروک ،استاد ارشد وی مطرح شد قرار گرفت و آن در تدوین عقیده اش درباره ماهیت جبری رفتار آدمی تاثیر گذاشت، مفهومی که آن را تعیین گری روانی نامید یکی دیگر از جنبه های روح زمان که در پژوهشهای فروید تاثیرگذاشت و آنها را تقویت کرد جو جنسی حاکم بود بروين در اواخر قرن نوزدهم بود .

با سالهای دهه 1880و 1890 شاهد فروپاشی و الایش جنسی عصر ویکتوریا و "انفجار ذهنی شهوانی" همراه بود. در سالها پیش از آنکه نظریه جنسی خود را کامل کند پژوهشهای زیادی درباره آسیب شناسی جنسی مسائل جنسی کودکی ، واپس زنی،   منتشر شده بود.

در 1840 آدولف پاتر پزشک آلمانی ، استدلال می کرد که کشمکش جنسی حتی در کودکان سه ساله نیز وجود دارد. مفهوم پالایش یا تخلیه هیجانی هم پیش از آنکه فروید کتابهایش را منتشر کند متداول بود.

بالاخره بسیاری از اندیشه های فروید درباره رویاها در ادبیات فلسفه و فیزیولژیکی قرن هفتم پیش بینی شده بود. شارکو پیشنهاد کرد که آسیب های روان شناختی مرتبط با هیستری در رویا های بیماران آشکار می شود، ژانه عقیده داشت که علتهای هیستری در محتوای رویاها وجود دارد و او از رویاها به عنوان ابزار درمان استفاده می کرد و کرافت ابینگ استدلال می کرد که امیال جنسی ناهشیار را می توان در رویاها پیدا کرد.

گزارش بروئر درباره شرح حال انا اُ در تحول روانکاوی اهمیت دارد زیرا روش تخلیه هیجانی يعني معالجه از راه صحبت کردن را در آثار فروید به گونه برجسته ای نمایان است به او معرفی کرد
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 1:9  توسط محمد رضا رفتار  | 

جایگاه روانکاوی در تاریخ روان شناسی

اصطلاح روانکاوی یاتحليل رواني و نام زگموند فروید در سر تاسر دنیای نوین برای بیشتر مردم آشناست..گرچه فروید در میان عامه مردم از شهرت فوق العاده ای برخوردار است.بیش از 40 سال پس از مرگ فروید مجله نیوزویک نوشت که ((بدون او تفکر قرن بیستم به دشواری قابل تصور است)).(30 نوامبر،1381)

فروید اظهار داشت که در سرتاسر تاریخ 3 ضربه عمده به من جمعی انسان وارد شده است (فروید،1917).اولین ضربه توسط کوپرنیک (1543-1473)، ستاره شناس هلندی وارد شد که نشان داد زمین   جهان نیست.دومین کشف توسط چالز داروین در قرن نوزدهم عنوان شد که نشان داد انسان صرفاً شکل بالاتری از انواع حیوانات است که از تکامل اشکال پایین تر حیات حاصل شده است و زیگموند فروید با این ادعا که ما فرمانروایان منطقی زندگی خود نیستیم ، بلکه در کنترل نیروهای ناهشیار قرار داریم که از آنها نا آگاه هستیم ، سومین ضربه را وارد کرد.روانکاوی با سایر مکاتب همزمان است، وضعیت را در سال 1895 در نظر بگیرید، سالی که فروید نخستین کتابش را انتشار دادو آغاز رسمی جنبش نوین خود را مشخص کرد.وونت در آن زمان 63 سال داشت ، تيچنرکه تازه 28 ساله بود فقط 2 سال پیش از آن به دانشگاه کرنل رفته بود و تدوین نظام ساخت گرایی اش را به تازگی آغاز می کرد، روح ساخت گرایی در ایالات متحده آمریکا در حال رشد بود، روان شناسی رفتار گرایی و روانشناسی گشتالت هیچ کدام شروع نشده بود، واتسون در آن هنگام 17 سال ورتايمر 15 سال داشتند.

روانکاوی از نظر هدف ، موضوع مطالعه، و روش ، از همان ابتدا از خط فکری روان شناسی دور شد.موضوع مورد علاقه آن رفتار نابهنجار است که تا اندازه ای از سوی مکاتب مورد غفلت قرار گرفته بود. و روش اولیه آن ، به جای آزمایش کنترل شده.آزمایشگاهی ، مشاهده بالینی است ، همچنین روانکاوی با ناهشیاری سروکار دارد، موضوعی که از سوی مکاتب فکری در روانشناسی نادیده گرفته شده است.

"تاثیر های پیشینیان بر روانکاوی"

2 منبع تاثیر بر روانکاوی عبارت بودند از: 1) گمانه زنی های فلسفی در باره پدیده روانی ناهشیار و 2) کارهای اولیه در آسیب شناسی روانی

"نظریه های مربوط به ذهن ناهشیار"

در اوایل قرن هجدهم گاتفريد ویلهم لایب نیتر ریاضیدان و فیلسوف نظریه مودشناسی خود را تدوین کرد ، به عقیده او هر   یک جوهر روانی بسط نیافته به شمار می رفت که هر چند دارای ماهیت روانی است، بعضی از ویژگیهای ماده فیزیکی را نیز دارا است ، هنگامی که تعداد کافی از آنها در یک مجموعه جمع شوند، یک مصداق را به وجود می آورندمونادها را می توان به ادراکها مربوط کرد، هرمونادها درجه های متفاوتی از وضوح یا هشیاری دارند که از ناهشیاری کامل تا وضوح یا هشیاری قطعی تغییر می کنند، درجه های پایین تر هشیاری ادراکات جزئی نامیده می شدند، به تحقق هشیارانه اینها اندریافت گفته می شد.

یک قرن بعد ، یوهان فرید ریچ هربارت فیلسوف آلمانی مفهوم ناهشیار لایب نیتنر را به مفهوم آستانه حسي یا آستانه هشیاری توسعه داد.به نظر هربارت اندیشه هایی که پایین تر از آستانه هستند، ناهشیارند، هنگامی که یک اندیشه به سطح هشیاری از آگاهی می رسد ، به اصطلاح لایب نیتنر اندریافت می شود، به عقیده هربارت برای این که یک اندیشه به سطح هشیاری برسد ، باید با اندیشه هایی که قبلا در هشیاری وجود دارند همساز بوده و با آنها همخوانی داشته باشد، اندیشه های ناهمساز نمی توانند همزمان در هشیاری وجود داشته باشند ، اندیشه های نامربوط از هشیاری بیرون رانده می شوند و به صورت بازداری شده در می آیند.

اندیشه های بازداری شده در زیر آستانه هشیاری قرار دارند و با ادراکهای جزئی لایب نیتنر همسان اند.

گوستاو فخنر نیز در تدوین نظریه ها درباره ناهشیار خدمت کرد، پیشنهاد وی دایر بر اینکه ذهن را می توان با یک قطعه یخ قیاس کرد، تاثیر بیشتری در اندیشه فروید بر جای گذاشت. فروید در چند کتاب خود از عناصر پسیکوفیزیک فخنر نقل قول کرده و بعضی مفاهیم عمده از جمله اصل لذت ، مفهوم انرژی روانی یا ذهنی، و اهمیت پرخاشگری را از کارهای فخنر اقتباس کرد.

اندیشه های ناهشیاری تا حد زیادی روح زمان سالهای دهه1880 اروپا بود، این زمانی بود که فروید کارهای بالینی خود را آغاز کرد.

بنابراین فروید تنها کسی نبود که ذهن ناهشیار انسان را کشف کرد و یا حتی به طور جدی آن را مورد بحث قرار داد، او ادعا کرد آنچه را که کشف کرد روش مطالعه آن بوده است
+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:29  توسط محمد رضا رفتار  | 
 کمرویی یک پدیده ی پیچیده و مرکب ذهنی – روانی و روانی – اجتماعی است که به دلایل عدیده در طول دوران رشد به تدریج پدیدار می شود. لذا در بحث درمان نیز باید اذعان داشت که برای کمرویی، یک درمان فوری وجود ندارد.

کمرویی با دارو برطرف نمی شود و اقدامات پزشکی و استفاده از داروهای آرام بخش و تقویت کننده ها (مولتی ویتامین ها) تأثیر مستقیمی بر کمرویی فرد ندارد. کمرویی اساساً رفتاری است اکتسابی و آموخته شده، و برای درمان و برطرف کردن آن باید یاد زدایی صورت گیرد و رفتار تازه و مطلوب اجتماعی در فرد فراگیر شود.

اساس درمان کمرویی تغییر در حوزه ی شناختی (شناخت درمانی) و تحول در رویه ی زندگی و حیات اجتماعی فرد است، تغییر در شیوه ی تفکر، یافتن نگرش تازه نسبت به خود و محیط اطراف، برخورداری از قدرت انجام واکنش های نو در برابر اطرافیان و تعامل بین فردی، تغییر در باورها و نظام ارزش هایی که کمرویی را تقویت می کند و سرانجام دستیابی به کانون اصلی اضطراب، کاهش اضطراب در فرد کمرو، تقویت انگیزه و افزایش مهارت های اجتماعی و توانایی های تحصیلی، شغلی و حرفه ای، اصلی ترین روش درمان کمرویی است.

در اینجا سعی می شود که به مؤثرترین روش های کاربردی درمان کمرویی اشاره شود.

تقویت خودپنداری مثبت و خودباوری دوباره

از مهمترین روش های درمان کمرویی،توجه دادن فرد کمرو به قدرت تفکر، نحوه ی نگرش و بازخورد وی نسبت به پدیده های مختلف و ایجاد آمادگی لازم درونی برای ایجاد تغییرات مثبت در حوزه ی شناختی اش است. هرگونه تغییر در نگرش ها و بازخوردهای فرد کمرو نسبت به خود و محیط اطراف، مقدمه ی لازمی برای خود پنداری و تغییر رفتار خواهد بود. کمرویی یک رفتار است، نامطلوب است. هر رفتاری قابل تغییر است، اما باید توجه داشت که هر روشی، به توسط هر کسی و در هر شرایطی ممکن است مؤثر واقع نشود.

- خانواده و تربیت اجتماعی

توجه خاص اولیاء و مربیان به مبانی تربیت اجتماعی و تقویت مهارت های ارتباطی، از اساسی ترین مسائل در پیشگیری و درمان کمرویی کودکان و نوجوانان است. همه ی کودکان، نوجوانان و بزرگسالان باید به نقش فردی، وظیفه ی خانوادگی و رسالت اجتماعی خویش در موقعیت های مختلف کاملاً واقف و در ایفای مسئولیت ها پیشگام باشند.

در تربیت اجتماعی و پرورش مهارت های ارتباطی کودکان و نوجوانان، پیشگیری از معلولیت اجتماعی ایشان و درمان کمرویی،بیشترین مسئولیت ها بر عهده الگوهای رفتاری بزرگسال است. بنابراین پدران و مادران و نزدیکان کودکان و نوجوانان، به مثابه محبوبترین و مؤثرترین الگوهای رفتاری در تعلیم و تقویت مهارت های اجتماعی و یا پدیدآیی کمرویی در ایشان به طور جدی سهیم هستند؛ چرا که بچه ها به طور مستقیم و غیرمستقیم از الگوهای رفتاری بزرگسال در موقعیت های مختلف خانوادگی و نقش آفرینی های اجتماعی یاد می گیرند و با ایشان همانندسازی می کنند.

لذا تردیدی نیست که در درمان کمرویی نوجوانان ، قبل از همه و بیشتر از اطرافیان و درمانگران، مسئولیت اصلی بر عهده ی مادران و پدران است. بدیهی است هر کس که بخواهد کمرویی دیگران را برطرف سازد، می بایست ابتدا خود درمانگری کند، یعنی مطمئن شود که خودش از آدم های کمرو به شمار نمی آید و از کفایت های اجتماعی و مهارت های مؤثر ارتباطی برخوردار است. اجتناب از غالب ساختن تکروی، عصبانیت ، پرخاشگری و دیکتاتور منشی در کانون خانواده، این ارزشمندترین حلقه ی زنجیره ی اجتماع انسان ها، و تلاش در غنی کردن پیوندهای عاطفی، کلامی و ارتباطی میان اعضای خانواده و تقویت رغبت ها و انگیزه های معاشرت اجتماعی در بین کودکان خواهد بود، بلکه اصلی ترین گام در جهت درمان کمرویی و مؤثرترین روش پیشگیری از اختلالات رایج عاطفی و رفتاری آنان نیز همین است.

کمرویی با دارو برطرف نمی شود و اقدامات پزشکی و استفاده از داروهای آرام بخش و تقویت کننده ها  تأثیر مستقیمی بر کمرویی فرد ندارد. کمرویی اساساً رفتاری است اکتسابی و آموخته شده، و برای درمان و برطرف کردن آن باید یاد زدایی صورت گیرد و رفتار تازه و مطلوب اجتماعی در فرد فراگیر شود.

بر همه ی پدران و مادران، به خصوص کسانی که فرزند کمرویی در خانه دارند فرض است که به رغم همه ی اشتغالات فکری و شغلی، کوشش کنند که در شبانه روز، ساعت و ساعاتی را صرفاً به گفت و گوهای صمیمی با کودکان و نوجوانان گوش جان سپردن به سخنان زیبا و دوست داشتنی ایشان اختصاص دهند. باید مواظب بود که مبادا تنوع برنامه های تلویزیونی و گذراندن اوقات فراغت در خانه به صورت کاملاً انفعالی وایستا، زمینه ساز کمرویی ها و کژروی ها در کودکان و نوجوانانی که تشنه ی کلام شیرین و نگاه های محبت آمیز اولیای خود هستند، نشود. (درصد قابل توجهی از کوکان و نوجوانانی که دچار مشکلات گوناگون عاطفی و اختلالات رفتاری نظیر: کمرویی، حساسیت فوق العاده، گوشه گیری، لجبازی  و پرخاشگری  می باشند، متعلق به خانواده هایی هستند که به دلایل مختلف، به خصوص عادت به تماشای برنامه های تلویزیونی، ویدئویی و استفاده از برنامه های ماهواره ای، فرصت برقراری ارتباط کلامی و عاطفی با یکدیگر را ندارند و بعضاً میانگین زمان گفت و گوهای والدین با فرزندانشان به یک دقیقه در شبانه روز هم نمی رسد!)

توجه ویژه به فرزندان خانواده و تکریم شخصیت ایشان در گفت و شنودها، اظهار نظرها و تصمیم گیری های خانوادگی بسیار حائز اهمیت است. خانواده هایی که از نعمت وجودی فقط یک فرزند برخوردارند نیز باید توجه داشته باشند که فرزند ایشان علاوه بر این که نیاز دارد با اولیای خود مصاحبت دلنشینی داشته باشد، لازم است از معاشرت و مصاحبت با کودکان و نوجوانان همسال خود نیز برخوردار شود و بر تجارب خوشایند اجتماعی خویش بیفزاید.

مسلماً فراهم کردن چنین تجارب ارزشمندی با نظارت، هدایت و حمایت روانی والدین فوق العاده مؤثر و مفید است و در تربیت اجتماعی این قبیل کودکان و درمان کمرویی احتمالی ایشان کاملاً مؤثر و مفید خواهد بود.


هنر درمانی

مشاهده ی بعضی از برنامه های نمایشی (برنامه های سینمایی و تلویزیونی، تئاتر، نمایش عروسکی و ...) که در آن کودک یا نوجوان کمرو نقش اصلی را عهده دار است و با تغییر نگرش، برانگیختگی روانی و تقویت اراده و خودباروی، به تدریج در گروه ها و عرصه های مختلف اجتماعی مشارکتی فعال پیدا می کند و بعضاً رهبری گروه را نیز عهده دار می شود، می تواند در ذهن کودکان تماشاگر کمرو بسیار مؤثر واقع شود و در درمان کمرویی شان مفید باشد؛ چرا که کودکان کمرو با قهرمان نمایش همانند سازی می کنند و تلاش می کنند که مثل او باشند.

همچنین تشویق کودک یا نوجوان کمرو برای شرکت در برنامه های نمایشی (در مراکز پیش دبستانی و مدارس) و ایفای نقش های مؤثر به گونه ای که فشار روانی چندانی متوجه او نباشد، روش مناسبی برای کاهش اضطراب اجتماعی و درمان کمرویی خواهد بود.


فعالیت های اجتماعی و بازی های گروهی

ترغیب کودکان و نوجوانان کمرو برای مشارکت در فعالیت های مختلف دسته جمعی و بازی های گروهی می تواند تأثیر بسیار زیادی در کاهش اضطراب و افزایش مهارت اجتماعی ایشان داشته باشد. واضح است که ترغیب و تشویق کودکان کمرو برای شرکت فعال در برنامه های گروهی نظیر: تهیه ی کاردستی  مشترک، آماده کردن پوستر یا روزنامه ی دیواری، مطالعه و مسابقه ی علمی، قصه گویی و داستان سرایی، اجرای برنامه ی نمایشی، شرکت در گروه سرود، ورزش ها و بازی های چند نفره، فعالیت های عمرانی، فرهنگی و بسیجی و ... توجه به نقطه ی قوت و ویژگی مثبت و قابل تأیید و تشویق کودک و سوق دادن وی به طرف فعالیت های جمعی، به خصوص در مراحل اول در جمع های آشنا و صمیمی و بعضاً کم سن و سال تر از طریق همان نقطه ی مثبت و قابل عرضه ی وی صورت می گیرد. به نحوی که کودک یا نوجوان قادر می شود در اولین تجارب گروهی خود از ویژگی مثبت و مهارت برتر خود بهره بگیرد و با تأثیر توفیق نسبی در گروه و جلب تأیید ایشان، احساس خودپنداری و خود ارزشمندی اش تقویت گردد.

صحبت کردن، شعر خواندن، خاطره گفتن و نقل مطالب کتاب دلخواه، تعریف موضوع و محتوای یک فیلم سینمایی، اظهار نظر درباره ی مسائل خانوادگی و اجتماعی، قصه گویی و داستان سرایی، توضیح یک مسئله و یا تدریس یک موضوع درسی مورد علاقه توسط نوجوان یا بزرگسال کمرو به مخاطبان مختلف، به ترتیب اهمیت و اقتدار ایشان از نظر فرد کمرو، از مخاطبان خردسال آشنا و صمیمی نظیر خواهرزاده ها، برادرزاده ها و فرزندان کوچک خانه و بستگان گرفته تا مخاطبان خردسال آشنا، اما غیرصمیمی و غیر فامیل؛ از مخاطبین خردسال غریبه تا مخاطبان همسال آشنا و صمیمی؛ از مخاطبین همسال آشنا، اما غیرصمیمی تا مخاطبان همسال غریبه؛ از مخاطبین بزرگسال آشنا و صمیمی تا مخاطبان بزرگسال آشنا، اما غیر فامیل و غیر صمیمی؛ و سرانجام از مخاطبین بزرگسال مقتدر و متنفذ، اما غیر نقاد گرفته تا مخاطبان مقتدر، متنفذ و نقاد و برقراری و حفظ ارتباط بصری طبیعی با ایشان، با چهره ای گشاده و متبسم، صدایی محکم و مطمئن، با آرامش روان، اطمینان خاطر، اعتماد به نفس کامل و احساس خود ارزشمندی؛ مؤثرترین روش اصولی و تدریجی اضطراب زدایی و افزایش مهارت اجتماعی و درمان کمرویی است.


- افزایش خودآگاهی، تقویت خودپنداری مثبت و کاهش کمرویی

به راستی شما چقدر کمرو هستید؟ کمرویی خودتان را چگونه ارزیابی می کنید؟ در چه مواقعی، چگونه و به چه میزان دچار کمرویی می شوید و علتش را چه چیز می دانید؟ وقتی دچار کمرویی می شوید چه احساسی پیدا می کنید؟ در برخورد با چه کسانی کمتر دچار کمرویی می شوید؟ در کدام موقعیت ها و در حضور چه افرادی بیشتر دچار کمرویی می شوید و چرا؟ در مقایسه با دوستان و اطرافیان، خودتان را چگونه ارزیابی می کنید؟ چه برداشتی از کمرویی خود دارید؟ آیا وقتی تنها هستید باز هم احساس کمرویی دارید؟ چه احساسی پیدا می کنید؟

اندیشه ی شما برای یافتن پاسخ های صریح و جامعه به این قبیل سؤالات، گام مهمی است برای درک بهتر خود و شناخت ویژگی ها، توانمندی ها و نقاط قوتی که در خویش سراغ دارید.

بدون شک شما می توانید خودتان را تغییر دهید، به شرط آن که بر این باور باشید که توان انجام این کار را دارید. شما باید تصور و برداشت مثبتی از خود داشته باشید و ماهیت کمرویی خودتان را مورد ارزیابی و تحلیل و تفسیر قرار دهید و با تقویت خودپنداری مثبت، احساس خود ارزشمندی و توسعه ی مهارت های خاص و موفقیت آمیز اجتماعی نه تنها خودتان را تغییر دهید و کمرویی تان را برطرف کنید، بلکه در درمان کمرویی افراد دیگر نیز نقش مهمی را عهده دار شوید و به آنها کمک کنید که خودشان را تغییر دهند و بر پدیده ی نامیمون کمرویی غالب شوند.

برای این که در درک بهتر و کشف وجود گرانقدر خود و برخورداری از خود پنداری تازه حرکت حدی داشته باشید، دستورالعمل های زیر را با دقت انجام دهید.

الف) تصویر خودتان را بکشید، (هر طور که می توانید) و سپس: به عکس خود نگاه کنید. آیا تصویر شما تصویر کاملی است؟ آیا در قسمت یا نقطه ای از عکستان نقصی را مشاهده می کنید؟ آیا در تصویر خود حالت هیجانی می بینید؟ آیا وقتی که به خودتان خوب می نگرید، خود را آدمی فعال می یابید یا فردی کاملاً منفعل و تحت فرمان دیگران؟

ب) به آیینه نگاه کنید و تصویر وجود ارزشمندتان را در آن ارزیابی نمایید. دوباره به خودتان خوب نگاه کنید.

با کدام حالت و چه قیافه ای می توانید تأثیر بیشتری روی دیگران بگذارید؟

ج) چنانچه برای شما یا خانواده تان مقدور است فیلمی از زندگی 24 ساعته ی خودتان تهیه کنید و یا برنامه ی زندگی 24 ساعت گذشته ی خود را بر روی کاغذ بنویسید و در ذهنتان مرور کنید. در شرایط و موقعیت های گوناگون چه کرده اید؟ چگونه؟ چرا؟ آیا می توانستید رفتار بهتری و مؤثرتری داشته باشید؟ شما فردا و فرداها را پیش رو دارید، پس با ارزیابی مجدد از شخصیت و توانمندی های خود آمادگی تان را بیشتر کنید. برای امنیت شخصی خود احترام و ارزش خاص قائل شوید، آن را حفظ کنید.

د) برای زندگی روزانه ی خود برنامه ریزی کنید. مطابق برنامه ی تعیین شده، روز خودتان را آغاز کنید و بر همان اساس گام بردارید، سخن بگویید، بپرسید، تلفن کنید، به محل، شخص یا اشخاصی که در نظر دارید مراجعه کنید و کاملاً فعال باشید.

ه) احساسات و خاطرات خود را درباره ی تجارب ناخوشایند ناشی از کمرویی تان بنویسید.

و) برداشت و نگرشتان را نسبت به خانواده ی خود بنویسید.

ز) برای خودتان نامه بنویسید. بدون رودربایستی و با صراحت احساسات خویش را بر روی کاغذ آورید، گله ها را بیان کنید و انتظارات خود را یادآور شوید!

ح) اگر خودتان بر این باور باشید یا به شما بگویند که فقط یک ماه دیگر از حیات شما باقی است، عمر یک ماهه ی خودتان را چگونه خواهید گذراند؟ چه می کنید؟ به کجاها می روید؟ چه می گویید؟ روی سخنتان بیشتر با چه کسانی خواهد بود؟ آخرین کلامتان چه خواهد بود؟ آیا باز هم کمرو باقی خواهید ماند؟

منابع

روان شناسی کمرویی و روش های درمان آن – تألیف غلامعلی افروز

روان شناسی و تربیت کودک و نوجوان - تألیف غلامعلی افروز

خود درمانگری در لکنت زبان - تألیف غلامعلی افروز

روان شناسی تربیتی کاربردی – تألیف غلامعلی افروز

مباحث عمده در روان پزشکی – ترجمه جواد وهاب زاده

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 21:7  توسط محمد رضا رفتار  | 

 

   
 


مفهوم متداول روان درمانی، همان گفتار درمانی سنتی است. بیمار،‌ کاناپه و یک روان‌شناس با مداد و دفترچه یادداشت در دست. با وجودی که هنوز هم از این شیوه کم و بیش استفاده می‌شود امّا انواع روش‌های درمانی دیگری نیز وجود دارند که می‌توانند برای کمک به بیمار جهت غلبه بر مشکلاتش به کار گرفته شوند. در همه روش‌ها، هدف از روان درمانی فراهم ساختن محیطی غیرانتقادی است که به بیمار و درمانگر اجازه دهد تا به سوی مجموعه‌ای از هدف‌های توافق شده، با یکدیگر همکاری کنند.

1- درمان روانکاوانه

درمان روانکاوانه چیست؟
این نوع درمان یکی از معروف‌ترین شکل‌های درمان است امّا معمولاً درک نادرستی از آن در بین مردم وجود دارد.

این روش توسط زیگموند فروید بنیان نهاده شده است. روانکاوان معمولاً به صحبت‌های بیماران درباره زندگی‌شان گوش می‌سپارند. به همین دلیل است که گاهی به این روش «گفتار درمانی» هم گفته می‌شود. روانکاو در صحبت‌های بیمار به دنبال کشف الگوها یا رویدادهای مهمی که ممکن است در مشکلات فعلی بیمار نقش داشته باشند می‌گردد. روانکاوان اعتقاد دارند که رویدادهای کودکی و احساسات، افکار و انگیزه‌های ناخودآگاه در بیماری ذهنی و رفتارهای ناسازگارانه، نقش دارند.

مزایای درمان روانکاوانه
با وجودی که انتقادات زیادی از این روش درمان به عمل آمده و بسیاری آن را پرهزینه، زمانبر و معمولاً ناکارآمد می‌دانند امّا این روش دارای مزایایی نیز هست. درمانگر محیط غیرانتقادی، راحت و همدلانه‌ای را فراهم می‌سازد که شخص مراجعه‌کننده، خود را برای نشان دادن و آشکار ساختن احساسات یا اعمالی که به استرس یا تنش در زندگیش انجامیده، راحت حس می‌کند. در بیشتر مواقع، همین در میان گذاشتن این عوامل فشار روحی با یکنفر دیگر، خود می‌تواند اثر مثبتی داشته باشد.

2- درمان شناختی- رفتاری

درمان شناختی- رفتاری چیست؟
درمانگرِ شناختی، بر روی مسائل خاصی تمرکز می‌کند. این درمانگران معتقدند که تفکّر نامعقول یا درک خطا باعث بدکاری می‌شود. بنابراین، درمانگرِ شناختی بر روی تغییر الگوهای تفکّر بیمار خود کار می‌کند. این نوع درمان غالباً برای افرادی که از افسردگی یا اضطراب رنج می‌برند موثر است.

درمانگرِ شناختی، بر روی تغییر رفتارهای مشکل‌سازی که طی سال‌ها فرا گرفته شده و جا افتاده کار می‌کند. مثال خوبی از رفتار درمانی، کاری است که درمانگر با مراجعه کننده خود برای غلبه او بر ترس از ارتفاع می‌کند. درمانگر ممکن است فرد را تشویق کند که از طریق آزمایش و تجربه، به تدریج با ترس خود از ارتفاع مواجه گردد. فرد ممکن است ابتدا خود را ایستاده بر بام یک ساختمان بلند و یا سوار بر یک آسانسور تصوّر کند. سپس، فرد خود را به آرامی در معرض سطوح بالاتر و بالاتری از ترس خود قرار می‌دهد تا آن که سرانجام هراس او به طور کامل از بین برود.

مزایای درمان شناختی- رفتاری
رویکردهای شناختی-رفتاری برای درمان مسائل خاص می‌توانند بسیار اثربخش باشند. در بیشتر مواقع، روش‌های شناختی و رفتاری برای درمان یک اختلال با یکدیگر ترکیب می‌شوند. مثلاً درمانگری که به درمان مراجعه کننده‌ای مبتلا به اضطراب اجتماعی می‌پردازد، هم به او در شکل دادن الگوهای فکری دقیق‌تر کمک می‌کند و هم بر روی رفتارهای خاصی، نظیر کناره‌گیری اجتماعی، تمرکز می‌نماید.

3- گروه درمانی

گروه درمانی چیست؟
گروه درمانی شکلی از روان درمانی است که در آن، دو یا بیشتر بیمار با یک یا بیشتر درمانگر یا مشاور کار می‌کنند. این روش، روش متداول و جا افتاده‌ای است که در آن، اعضای گروه می‌توانند از تجربیات دیگران آگاه شده و از آن‌ها درس بگیرند. این روش نسبت به روان درمانی فردی، هم از نظر هزینه‌ای با صرفه‌تر است و هم در بیشتر موارد اثربخش‌تر.

مزایای گروه درمانی
معمولاً کسانی که از بیماری ذهنی یا مشکل رفتاری رنج می‌برند، دارای احساس تنهایی، انزوا و متفاوت بودن هستند. گروه درمانی، فضایی را برای گردآمدن افرادی که در حال حاضر درگیر مشکل مشابهی هستند و یا در گذشته به مشکل مشابهی گرفتار بوده و اکنون نجات یافته‌اند، فراهم می‌سازد. اعضای گروه می‌توانند با پشتیبانی عاطفی همدیگر، رفتارهای تازه‌ای را تجربه کنند.

 

ترجمه: کلینیک الکترونیکی روان‌یار

  منبع

Types of Therapy, Kendra Van Wagner, Dec. 2006.
http:// psychology.about.com

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 16:59  توسط محمد رضا رفتار  | 

  • تست شماره 1
    آيا شما به‌ راحتي‌ دوست‌ پيدا مي‌كنيد؟
     
  • تست شماره 2
    آيا فردي‌ برون‌ گرا، سرزنده‌، شاد و بانشاط هستيد؟
     
  • تست شماره 3
    آيا فردي‌ خوش‌ بين‌ هستيد؟
     
  • تست شماره 4
    آيا فردي‌ وسواسي‌ هستيد؟
     
  • تست شماره 5
    آيا فردي‌ هنرشناس‌ و اهل‌ هنر هستيد؟
     
  • تست شماره 6
    آيا فردي‌ كاري‌ و سخت‌ كوش‌ هستيد؟
     
  • تست شماره 7
    آيا فردي‌ جسور هستيد؟
     
  • تست شماره 8
    آيا فردي‌ معاشرتي‌ و خونگرم‌ هستيد؟
     
  • تست شماره 9
    آيا فردي‌ عاطفي‌ و احساساتي‌ هستيد؟
     
  • تست شماره 10
    آيا فردي‌ فراموش‌ كار و كم‌ حواس‌ هستيد؟
     
  • تست شماره 11
    آيا فردي‌ شوخ‌ طبع‌ و بذله‌گو هستيد؟
     
  • تست شماره 12
    آيا فردي‌ مضطرب‌ هستيد؟
     
  • تست شماره 13
    آيا فردي‌ شجاع‌ و بي‌ باك‌ هستيد؟
     
  • تست شماره 14
    آيا فردي‌ سلطه‌جو و مقتدر هستيد؟
     
  • تست شماره 15
    آيا صرفه جو و مقتصد هستيد؟
     
  • تست شماره 16
    شما صادقيد يا متقلب؟
     
  • تست شماره 17
    آيا فردي احساساتي و دل رحم هستيد؟
     
  • تست شماره 18
    آيا فردی خجالتی و کم رو هستيد؟
     
  • تست شماره 19
    آيا فرد شب زنده داری هستيد؟
     
  • تست شماره 20
    آيا فردی رويايي هستيد يا واقع گرا؟
     
  • تست شماره 21
    آيا فردی خشن و ستيزه جو هستيد؟
     
  • تست شماره 22
    توان سازماندهی و مديريت شما چقدر است؟
     
  • تست شماره 23
    نگرش شما به زندگی مثبت است يا منفي؟
     
  • تست شماره 24
    آيا شما فردي خير و نيکوکار هستيد؟
     
  • تست شماره 25
    آيا شما از شغلتان راضی هستيد؟
     
  • تست شماره 26
    آيا آرامش به سراغ شما آمده است؟
     
  • تست شماره 27
    آيا شما يک فرد موفق هستيد؟
     
  • تست شماره 28
    نيمکره راست مغز شما فعالتر است يا نيمکره چپ؟
     
  • تست شماره 29
    آيا اعتماد به نفس داريد؟
     
  • تست شماره 30
    ميزان تاثير سبک و شيوه زندگي تان بر روي سلامتي جسماني شما چقدر است؟
     
  • تست شماره 31
    آيا شما فردي‌ حسود هستيد؟
     
  • تست شماره 32
    رابطه‌ شما با مادرتان‌ چگونه‌ است‌؟!
     
  • تست شماره 33
    آيا فردي پرخاشگر و ستيزه جو هستيد؟
     
  • تست شماره 34
    زندگي را چگونه ارزيابي مي کنيد؟
     
  • تست شماره 35
    شما چگونه فردي هستيد؟
     
  • تست شماره 36
    همسر ايده‌آل‌ شما متولد چه‌ ماهي‌ است‌؟!
     
  • تست شماره 37
    آيا معني‌ زندگي‌ مشترك‌ را درك‌ كرده‌ايد؟!
     
  • تست شماره 38
    انگيزه‌ شغلي‌ شما چيست‌؟
     
  • تست شماره 39
    آيا شما در زندگي اهل خطرکردن هستيد؟
     
  • تست شماره 40
    آيا با سياست، کاردان و با تدبير هستيد؟
     
  • تست شماره 41
    آيا براي‌ تناسب‌ اندام‌ خود، اهميت‌ زيادي‌ قائليد؟
     
  • تست شماره 42
    آيا مادر نمونه‌اي‌ هستيد؟!
     
  • تست شماره 43
    آشپزخانه‌ دوست‌ شماست‌ يا دشمن‌تان‌؟!
     
  • تست شماره 44
    آيا فرزندتان‌ از اعتماد به‌ نفس‌ بالايي‌ برخوردار است‌؟
     
  • تست شماره 45
    چه‌ سبك‌ جشن‌ عروسي‌اي‌ برازنده‌ شما است‌؟!
     
  • تست شماره 46
    آيا كمال‌ گرايي‌ بيش‌ از اندازه‌، سد راه‌ خوشبختي‌ و سعادت‌ شما مي‌شود؟!
     
  • تست شماره 47
    آيا قادريد در هنگام‌ بحران‌ها درست‌ و به‌ موقع‌ عمل‌ كنيد؟


  •  


    + نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 6:19  توسط محمد رضا رفتار  | 

    فرق عشق با ادواج

    شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

    استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

    داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

    شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

    استاد پرسيد: چه آوردي ؟

    با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

    اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

    استاد گفت: عشق يعني همين...!

    شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

    استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

    كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

    شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

    استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

    درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

     برگردم .

    استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

    و این است فرق عشق و ازدواج

    منبع:بهار ۲۰

    + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 0:29  توسط محمد رضا رفتار  | 
    مقدمه

    مديتيشن يکى از درمانهاى پيشرفته امروزى بشمار مى رود که مى تواند بطور وسيعى تحت عنوان "طب فکرى بدني" طبقه بندى گردد .

    بسيارى از پزشکان مديتيشن را به عنوان يک روش درمانى جهت پايين آورندن فشار خون و تنفس بهتر مبتلايان به آسم و آرامش بيشتر در اضطراب هاى روزانه توصيه مى کنند . در بعضى موارد مديتيشن به منظور يك روش درمانى مكمل در كنار ساير درمانها به بيمار توصيه مى شود.

    استفاده از مديتيشن براى درمان چيز جديدى نيست. بهبودى بوسيله اين روش از دير باز در فرهنگهاى قديم و در سراسر جهان وجود داشته و در اديان مختلف به آن اشاره شده است. در حقيقت بطور عملى بسيارى از گروههاى مذهبى مديتيشن را در صورتهاى مختلفى به اجرا در مى آورند و ارزش آن در کاهش درد و افزايش بهبودى سلامت انسان از ساليان گذشته امرى کاملاً اثبات شده مى باشد .

    امروزه از اضطراب بعنوان شايعترين اختلال روانپزشکى نام برده مى شود و براى بر طرف كردن آن و استرس هايش ، از تکنيکها و روشهاى مختلف داروئى و غير داروئى استفاده مى نمايند .

    يکى از اين روشهاى درمانى مفيد و رايج براى مشكل اضطراب ، مديتيشن است . بطور کلى مراقبه منظم و مداوم حتى اگر تنها چند دقيقه در هر روز انجام شود ، از نظر کاهش تنش ، چهار نتيجه اساسى و حياتى در پى دارد :

    • فرايند توجه کردن را بهبودى مى بخشد .
    • مهار انسان را در پردازش افکار خود افزايش مى دهد .
    • توانايى كنترل هيجانات افزايش مى يابد .
    • به تنش زدايى بدن کمک مى کند .

    يک فيلسوف چينى به نام "Tzu – Chuang " مبدع روشى از مديتيشن است که در آن چينى ها کاملاً آرام مى نشينند و هيچ حرکتى انجام نمى دهند و در واقع، از طريق فکر نکردن به افکار ناراحت کننده و آزار آور، براى خود يک " ناشتايى فکري" ايجاد مى کنند . اين "ناشتايى فکري" که در مديتيشن رخ مى دهد مغز و روح را کاملاً تصفيه کرده و همانند ناشتايى بدنى "گرسنگي" عمل مى كند. ناشتايى بدنى و ناشتايى فکرى هر دو کاملاً طبيعى بوده و در واقع يک روش جوان سازى بافت هاى بدن مى باشند که بوسيله خالى کردن بدن و روح از تمام سيگنالهاى ورودى عذاب آور براى مدت چند دقيقه يا چند روز اتفاق مى افتد .

    "تائويست ها Taoists " عقيده دارند که بوسيله همين ناشتايى فکرى و بدنى مى توانيم به آرامش کامل برسيم .

    يکى از مذاهب ديگر که در اين روشها تاکيد دارد "بوديسم" است که در مناطق وسيعى از آسياى مرکزى و شرقى پيروان بسيارى دارد .

    در بوديسم تمرين مديتيشن اساساً امرى واجب در بوجود آوردن تعقل و مهربانى و شفقت در شخص بوده و براى فهميدن و درک حقيقت ضرورى است .

    با وجود تأثيرات عميق مديتيشن و تاريخچه استفاده از اين روش درمانى ، فقط در سى سال گذشته است که مطالعات علمى در زمينه اثرات کلينيکى مديتيشن در زندگى انسان امروزى انجام شده است .

    در سال ١٩٦٠ و دهه بعد از آن گزارشات زيادى مى رسيد که حاکى از اثرات يوگا و مديتيشن در هنديهايى بود که مى توانستند بطور خارق العاده اى سطوح هوشيارى و کنترل سيستمهاى غير ارادى بدن خود را تحت کنترل در آورند .

    اين گزارشات که صحت آنها مورد تاييد دانشمندان بود ، دانشمندان علوم بهداشتى را كه در آنزمان از عوارض دارويى بسيارى از داروها نااميد شده بودند، اميدوار ساخت که مديتيشن يک راه حل با ارزش و ايمن براى کاهش استرس بوده و استفاده از آن بسيار لذت بخش است .

    دکتر پاتريشيا نوريس از کلينيک Menihger در آمريکا در گزارشى عنوان کرد که افراد تحت مطالعه وى که مديتيشن را اجرا مى کردند ، ايمنى بدنشان در مقابل ايدز و سرطان افزايش پيدا کرده است .

    همچنين وى اين روشها را براى افراد معتاد به مواد مخدر و الکل آزمود و دريافت کرد که مديتيشن يکى از بهترين روشهايى است که اعتماد به نفس اين افراد را در مقابل ترک مواد مخدر و الکل يارى مى کند . 

    "دکتر هربرت بنسن Herbert Benson " متخصص قلب در دانشکده پزشکى هاروارد از مديتيشن به عنوان يک پاسخ آرامش دهنده نام مى برد. او کشف کرده است که مراحل مديتيشن با تاثيرات سيستم عصب سمپاتيک (همان سيستمى که شخص را وادار به فرار يا جنگ و گريز مى کند ) مستقيماً در تضاد و تاثيرات متقابل مى باشد .

    در حاليکه سيستم عصب سمپاتيک مردمک را گشاد مى کند و باعث بالا رفتن فشار خون و تعداد تنفس مى شود، مديتيشن معكوس عمل كرده و باعث پايين آوردن فشار خون و تنش عضلانى مى شود .

    در عصر ما ، نياز به مديتيشن بيشتر از هر زمانى احساس مى شود . براى کسانيکه مايلند در معنويت و مسائل روحى پيشرفت نمايند ، آموزش مديتيشن مفيد است .

    زيرا مديتيشن سبب مى شود ذهن فرد بهتر و عميقتر به حقيقت يابى بپردازد ، بيشتر و کاملتر معارف لازم را جمع آورى کند ، و به زندگى آزادتر و پربارترى برسد . مديتيشن فرد را قادر مى کند که بر حواس خود غلبه نمايد و از بند زمان آزاد شود.

    منبع:روان یار

    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 17:24  توسط محمد رضا رفتار  | 
     اندیشه

             ذهن آدمي کارگاه توليد فکر است که از منبعي به نام ضمير ناخودآگاه سرچشمه مي گيرد.ضمير ناخودآگاه نمي تواند خوب را از بد ودرست را از نادرست تشخيص دهد ولي چنان قدرتي دارد که اگر از آن غافل شويم مي تواند سرنوشت ما ر ابه دست گرفته و آن را به هر جايي که دوست دارد،ببرد.

          در حقيقت نوع وکيفيت افکار و انديشه ي آدمي سازنده ي نوع وکيفيت زندگي اوست.انديشه ي زيبا و مثبت مي تواند بهشتي در زندگي انسان بسازد ،همچنانکه انديشه ي منفي و ياس آور مي تواند جهنمي در زندگي او خلق کند .انسان ها همان خواهند شد که در انديشه ي آنند،بنابراين آينده ي هر کس در گرو چگونگي نگرش او به زندگي است.

           موفق ترين انسان ها کساني هستند که توانسته اند در ذهن خود انديشه هاي مثبت داشته باشند،آنان که مي پندارند قادر نيستند،در واقع مثبت نگري را کنار گذاشته و بر جنبه هاي منفي وقاع تمرکز کرده اند.

           افکار مثبت ،افکاري سازنده وانرژي بخش هستند که بر اثر تلقين،تکرا وتمرين به ذهن راه مي يابند و در اين صورت کنترل فکر در دست فرد است ،در حاليکه افکار منفي افکاري بازدارنده ومخرب اند که وقتي به ذهن راه مي يابند ،به سرعت تمام ذهن را اشغال مي کنند.در اين حالت فرد در اختيار افکار منفي خود قرار دارد

    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 0:10  توسط محمد رضا رفتار  | 
    مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه  کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد
    + نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 2:6  توسط محمد رضا رفتار  | 

    نگاه اجمالی

    مفهوم خود شکوفایی در نظریه‌های انسان گرایی (HumanisticTheory) و بخصوص نظریه شخصیت مزلو (Maslow) یک مفهوم بنیادی است و در واقع نظریه مزلو از کنکاش در مورد افراد خودشکوفا حاصل شده است. مزلو معتقد است که برای درک ماهیت انسان باید نمونه‌هایی از انسان که خلاق‌ترین ، سالم‌ترین و رشد یافته‌ترین افراد باشند را مورد مطالعه قرار دهیم و به همین منظور او گروه کوچکی از افراد برجسته مانند آبراهام لینکلن (Abraham Lincoln) ، آلبرت انیشتین (Albert Einstein) ، ویلیام جیمز (William James) و … را انتخاب نمود و به مطالعه زندگینامه آنها پرداخت. پس از این مطالعه او به تصویری چند بعدی از خودشکوفایی و افراد خودشکوفا مانند ویژگی های افراد خودشکوفا ، نقش فرانیازها در خودشکوفایی ، رفتارهایی که به خودشکوفایی منجر می‌شوند و علل ناتوانی در خودشکوفایی دست یافت.

    ویژگی‌های افراد خودشکوفا

    مزلو پس از مطالعه روی نمونه کوچکش از افراد خودشکوفا دوازده ویژگی را برای خودشکوفا ذکر کرد که عبارتند از: ادراک بسیار کارآمد از واقعیت ، پذیرش خود ، دیگران و طبیعت بطور کلی ، سادگی و طبیعی بودن ، تمرکز بر روی مشکلات بجای تمرکز روی خود ، نیاز به استقلال و داشتن حریم خصوصی ، احساس درک تازه و مداوم ، تجربه‌های عرفانی ، علاقه اجتماعی ، روابط بین فردی ، خلاق بودن ، ساختار شخصیتی دمکراتیک و مقاومت در برابر فرهنگ پذیری.

    این مجموعه حقیقتا مجموعه‌ای شگفت انگیز از ویژگی‌هاست و این افراد را مقدس وار معرفی می‌کند، اما این افراد نیز همواره کامل نیستند و در واقع معایبی نیز دارند. مزلو دریافت که آنها نیز گاهی بی‌ادب و حتی فوق العاده بی‌رحم ، سرد و تلخ نیز می‌شوند. آنها نیز لحظه‌هایی از تردید ، ترس ، احساس گناه را دارا می‌باشند ولی این رویدادها در رفتار آنها بطور قطع استثنا است و کمتر رخ می‌دهند.

    نقش فرا انگیزش در خودشکوفایی

    مزلو همزمان با پیشرفت کار خود روی افراد خود شکوفا به این نتیجه رسید که این افراد با سایر مردم در آنچه آنها را به انگیزش وا می دارد تفاوت دارند. او در مورد انگیزش این افراد این نظر را مطرح کرد که آنها از سوی فرا انگیزش‌ها (Matamotivations) یا انگیزش از نوع (B - Motivation) به تحرک و فعالیت وادار می شوند. پیشوند فرا به معنی فراتر است و این موضوع را مشخص می‌کند که فرا انگیزش چیزی فراتر از اندیشه سنتی ما در مورد انگیزش و انگیزه‌ها است. افراد خودشکوفا چون نیارهای سطح پایین‌ترشان برآورده شده است، بنابراین توسط انگیزه‌های سطح پایین نیز برانگیخته نمی‌شوند، و بجای آن برای رشد کردن و تحول یافتن برانگیخته می‌شوند. افراد خودشکوفا برای رسیدن به چیزهایی برانگیخته می شوند که بخودی خود هدف نیستند و نه وسیله برای رسیدن به هدفی دیگر.

    مزلو در مورد فرا انگیزش معتقد است که همچنان که ناتوانی در ارضای نیاز سطح پایین زیان بار است (مانند زیانهای عدم ارضای گرسنگی ، تشنگی ، عشق و محبت و … ) ناکامی در برآورده ساختن فرا انگیزش‌ها نیز منجر به فرا آسیب (Metapathology) می‌شود. ولی این فرا آسیب مانند ناکامی در نیازهای سطح پایین روشن و آشکار نیستند و یک بیماری یا مشکل مبهم است. در واقع فرد خودشکوفا می‌داند که اشکالی یا مشکلی وجود دارد، اما نمی‌داند. این مشکل از کجا سرچشمه می‌گیرد.




    رفتارهایی که منجر به خودشکوفایی می‌شوند.

    مزلو همچنین به رفتارهایی اشاره می‌کند که می‌تواند در رسیدن افراد به خودشکوفایی آنها را کمک کند. از نظر او پس از برآورده شدن نیازهای سطح پایین قدم گذاشتن در جاده طلائی خودشکوفایی با منفعل بودن و لم دادن بدست نمی‌آید، بلکه آن مستلزم نظم ، سخت کوشی و جسارت است. جدول شماره دو برخی رفتارها را که منجر به خودشکوفایی می‌شوند، نشان می‌دهد.



    • تجربه کردن زندگی به شیوه کودکان یعنی مجذوب بودن با همه وجود.
    • آزمودن شیوه‌های جدید در عوض چسبیدن به راهنمای راحت و امن یعنی جسارت داشتن.
    • در ارزیابی تجربه‌ها بیشتر به ندای احساس (درون) پاسخ دادن یعنی بطور کامل پیرو اکثریت و سنت نبودن.
    • صداقت داشتن یعنی پرهیز از تظاهر به نقش بازی کردن.
    • آمادگی برای تحمل بی‌اعتنایی دیگران در شرایطی که عقاید شخص با عقاید اکثریت هماهنگ نیست.
    • مسئولیت پذیری یعنی شکس‌ها را به گردن دیگران نیانداختن.
    • سخت کوشی در اجرا تصمیم‌ها.
    • شناخت مکانیسم‌های دفاعی خویش و شهامت کنار گذاشتن آنها.
     

    ناتوانی در خودشکوفا شدن

    با وجود آنکه تمایل به خودشکوفایی یک تمایل فطری (و نه آموختنی) است ولی کمتر از یک در صد افراد جامعه به این مرحله می‌رسند. این ناتوانی به این دلیل است که در بالاترین مرحله از نیازهای انسان قرار دارد و هر چه نیازی بالاتر باشد ضرورت آن کمتر است و بنابراین خودشکوفایی می‌تواند به آسانی بوسیله یک محیط خصمانه یا طرد کننده دچار وقفه شود (مانند بازداری‌هایی که یک فرهنگ یا جامعه ایجاد می‌کند و افراد را از اکتشاف رفتارها و اندیشه‌های نو بازداری می‌کند) از طرف دیگر خودشکوفایی مستلزم مقدار زیادی جسارت و جرات است و ممکن است افراد پس از برآورده شدن نیازهای سطح پایین بخواهند در همان سطح ایمن و آسان بمانند بجای آنکه خود را بطور عمدی با چالش‌های جدیدی روبرو سازند.
    + نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 2:24  توسط محمد رضا رفتار  | 


    هوش هیجانی

     
     
       
     

    هوش هیجانی (Emotional Intelligence) که به اختصار   EI گفته می‌شود و معمولاً معیار ارزیابی آن را «ضریب هوش هیجانی» یا  EQ می‌نامند، به توانایی، ظرفیت یا مهارت ادراک، سنجش و مدیریت هیجانات خود و دیگران، دلالت دارد. البته به دلیل تازه بودن نسبی این ایده، تعریف دقیق آن هنوز در بین روان‌شناسان مورد اختلاف است.

    در سال 1920، «تورن دایک» در دانشگاه کلمبیا از عبارت هوش اجتماعی برای تشریح مهارت کنار آمدن با سایر مردم استفاده کرد. در سال 1975، «هاوارد گاردنر» ایده هوش چندگانه را مطرح کرد. او هشت نوع هوش را در دو دسته کلّی هوش میان فردی (interpersonal) و هوش درون فردی (intrapersonal) برشمرد. بسیاری از روان‌شناسان از جمله گاردنر اعتقاد دارند که معیارهای سنتی ارزیابی هوش، مثل آزمون‌های ضریب هوشی (IQ) قادر به تشریح توانائی‌های شناختی نیستند.

    عبارت هوش هیجانی ابتدا در سال 1985 توسط «وین پین» مطرح شد امّا توسط «دانیل گلمن» در سال 1995 محبوبیت یافت. بیشترین پژوهش‌ها در این زمینه توسط «پیتر سالووی» و «جان مایر» در دهه 90 صورت گرفته است. آن‌ها به این نتیجه رسیدند که ظرفیت ادراک و فهم هیجانات، عامل جدیدی را در شخصیت افراد تشکیل می‌دهند. مدل سالووی- مایر، هوش هیجانی را به صورت ظرفیت درک اطلاعات هیجانی و استدلال در هنگام وجود هیجان تعریف می‌کند. آن‌ها توانائی‌های هوش هیجانی را به چهار زمینه زیر تقسیم می‌کنند:

    • توانایی درک و تشخیص دقیق هیجانات خود و دیگران
    • توانایی استفاده از هیجانات برای تسهیل تفکر
    • توانایی درک معانی هیجانات
    • توانایی مدیریت و اداره کردن هیجانات

    اندازه‌گیری هوش هیجانی
    تفاوت بین هوش و دانش در زمینه شناخت کاملاً روشن است. در پژوهش‌های روان‌شناسی عموماً نشان داده شده است که ضریب هوشی (IQ)، معیار قابل اطمینانی برای سنجش ظرفیت و توانایی شناختی افراد است و در طول زمان تغییر نمی‌کند. امّا در زمینه هیجانات، تفاوت بین هوش و دانش چندان مشخص نیست و برخی ناسازگاری‌ها در تعاریف فعلی از هوش هیجانی و معیارهای آن وجود دارد. برخی از روان‌شناسان معتقدند که هوش هیجانی پویاست و قابل یادگیری و افزایش می‌باشد، در حالی که برخی دیگر هوش هیجانی را نیز ثابت و غیرقابل افزایش می‌دانند.

    مطالب مربوط

    ازمون هوش هیجانی
    * هوش هیجانی و روابط زناشویی
    * سواد هیجانی برای دنیایی آرام‌تر

    * «هوش بهر» یا «هوش هیجانی» کدامیک عامل موفقیت هستند؟
    * نظریه هوش چندگانه گاردنر

    + نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 14:29  توسط محمد رضا رفتار  | 


    فرزند‌پروری و بهداشت روانی کودک

     
     
       
     

    بهداشت روانی کودکان به شیوه تعامل والدین با آن‌ها بستگی دارد. با وجودی که هر پدر و مادری در آرزوی فراهم ساختن بهترین امکانات در خانه هستند، امّا ممکن است به شیوه صحیحی آن‌ها را در اختیار فرزندانشان قرار ندهند زیرا هنوز روش منحصر به فردی برای تربیت فرزندان اختراع نشده است. علتش این است که هیچ دو بچه‌ای شبیه هم نیستند. تفاوت بین بچه‌ها بیش از آن چیزی است که ما معمولاً تصوّر می‌کنیم. به علاوه، فرهنگ، جامعه، جنسیت و بسیاری عوامل دیگر در تربیت کودکان دخالت دارند.
    روان‌شناسان خاطر نشان می‌کنند که سبک‌های متفاوتی برای فرزندپروری وجود دارد. آن‌ها عقیده دارند که سبک‌های فرزندپروری را می‌توان بر حسب دو عامل محبت و کنترل پدر و مادر، به چهار دسته تقسیم کرد.

    1- نوع A (کنترل زیاد، محبت کم)
    برخی از والدین عقیده دارند که سخت‌گیری نسبت به فرزندان، بهترین شیوه تربیتی و ضامن موفقیت آن‌ها در آینده است. در این راستا، برخی از والدین سخت‌گیری را از اندازه می‌گذرانند. آن‌ها فراموش می‌کنند که هر کودکی به طور طبیعی تمایل به آزادی و استقلال عمل دارد. سخت‌گیری بیش از حدّ، روح آزادی را در کودک از بین می‌برد و این ایده غلط را در او به وجود می‌آورد که آزاد و مستقل بودن، نامطلوب است. در دنیای پر رقابت امروز، کودک باید دارای اعتماد به نفس باشد. و این نیز تنها از طریق پشتیبانی والدین به دست می‌آید. در شرایطی که پدر و مادر تنها سخت‌گیری و کنترل و نه عشق و محبت را به کار گیرند، فرزندان شخصیت فردی خود را از دست می‌دهند و در تصمیم‌گیری‌های مناسب در زندگیشان ناکام می‌مانند زیرا همیشه این پدر و مادر بوده‌اند که تصمیمات لازم را برای آن‌ها گرفته‌اند. روان‌شناسان به این پدیده، فرزندپروری قدرت طلبانه می‌گویند. کودکانی که دارای والدین قدرت طلب باشند، استقلال لازم را به دست نمی‌آورند و در شرایطی که نیازمند تصمیم‌گیری باشند، دچار اضطراب می‌گردند. آن‌ها تمایل پیدا می‌کنند که در تمام فعالیت‌ها نقش دوم را بازی کنند. این کودکان در بزرگسالی نمی‌توانند نقش رهبری را بر عهده بگیرند. همیشه این احتمال وجود دارد که آن‌ها در کلیه زمینه‌ها احساس زیردستی نسبت به دیگران داشته باشند. در واقع، این کودکان هرگز نخواهند توانست به اهداف مورد نظر خود در زندگی دست یابند.

    2- نوع B (کنترل کم، محبت زیاد)
    این نوع دیگری از فرزندپروری است که در آن، والدین عشق و محبت بیش از اندازه، بدون اعمال کنترل‌های لازم را ابراز می‌دارند. این گونه پدر و مادرها، تحت تأثیر این کج‌فهمی و سوء برداشت که «روان‌شناسان با تنبیه مخالفند»، از به کار بردن هر نوع تنبیهی اجتناب می‌کنند. در واقع، کودکان بر حسب رفتار و اعمالشان، به تنبیه متناسب نیاز دارند. تشویق و تنبیه تنها شیوه‌ای است که باعث می‌شود کودک بین آنچه درست و آنچه نادرست است فرق قائل شود. از طریق تشویق و تنبیه والدین است که ارزش‌های فرهنگی فرا گرفته می‌شوند. اگر شرایط ایجاد کند کودک به تنبیه نیاز دارد. اشتباه عمومی این است که از یک طرف، بسیاری از والدین در تنبیه کردن رفتارهای ناسازگار و ناهمخوان نشان می‌دهند. کودکی در یک موقعیت برای کاری که کرده است توبیخ می‌شود و در موقعیت دیگر، انجام همان کار یا نادیده انگاشته می‌شود و یا حتی مورد تشویق قرار می‌گیرد. این کار، کودک را گیج می‌کند و مورد مخالفت روان‌شناسان قرار دارد. از طرف دیگر، برخی از والدین، حتی در شرایطی که کودک باید تنبیه گردد، از این کار سرباز می‌زنند و یا با او مخالفت نمی‌کنند. روش صحیح و متعادل، پذیرش فرزند و محبت به او، و در عین حال تنبیه او به خاطر برخی کارهاست. این رفتار به کودک این حس را القاء می‌کند که والدین دوستش دارند امّا برخی رفتارها و اعمال او را تائید نمی‌کنند.
    در شرایط نوع B ، کودک احتمالاً لوس بار می‌آید و الگوهای رفتاری ضداجتماعی و مجرمانه از خود نشان می‌دهد.

    3- نوع C (کنترل کم، محبت کم)
    کودک نمی‌تواند در خلاء عاطفی رشد یابد. اگر والدین هیچگونه عشق و محبتی نشان ندهند، زندگی برای کودک بی‌ارزش و بی‌ثمر می‌شود. کودکان به طور طبیعی بیشتر هیجانی و احساسی هستند تا عقلانی و منطقی. رشد صحیح شخصیت از ترکیب هماهنگ این دو صورت می‌گیرد. هنر این ترکیب، تنها در صورتی که والدین بتوانند محبت و کنترل را به نسبت صحیح به فرزندشان نشان دهند، به دست می‌آید. هنگامی که والدین رفتار فرزند را کنترل کنند، او درک می‌کند که کنترل کردن برای یک زندگی اجتماعی آرام، کاملاً ضرورت دارد.
    به همین ترتیب، فرزندان نیاز به محبت دارند. هنگامی که فرزند احساس خطر می‌کند، آغوش مادر به او اطمینان و آرامش می‌بخشد. تماس بدنی بین مادر و کودک، مطمئناً نخستین شاخص عشق و محبت نزد فرزند است. همچنان که کودک بزرگ‌تر می‌شود، کلمات اطمینان بخش مادر، جای آغوش او را می‌گیرد. نیازی به ذکر این نکته نیست که بیان عشق و محبت، ضرورت قطعی برای رشد سالم فرزند دارد و در غیاب آن، شخصیت کودک دچار اختلال خواهد شد. کودکانی که دچار فقر و محرومیت هیجانی و عاطفی باشند نمی‌توانند شریک خوبی در زندگی زناشوئی باشند زیرا پیوند موفق بین زندگی دو فرد از طریق عشق برقرار می‌گردد. بنابراین، هیجانات باید به شیوه قابل قبولی تنظیم و کنترل گردند. کنترل والدین، راهنمایی لازم برای بیان احساسات و هیجانات را در اختیار فرزندان قرار می‌دهد. همچنین ساختار لازم که احساسات در چهارچوب آن بروز داده شوند را در اختیار می‌گذارد. فرزندپروری بدون کنترل و محبت، مطلوب نیست. به این دلیل است که روان‌شناسان این نوع فرزندپروری را «غافل و بی‌مبالات» می‌نامند.

    4- نوع D (کنترل زیاد، محبت زیاد)
    از آنچه تا کنون گفته شد کاملاً روشن است که بهترین شیوه فرزندپروری آن است که همراه با کنترل مناسب و محبت کافی باشد. والدین باید بین کودک به عنوان یک انسان از یک سو و رفتارهای کودکانه او از سوی دیگر، تفاوت قائل شوند. والدین نوع D این فرق را بین کودک و اعمالش قایل می‌شوند. آن‌ها کودک را به خاطر رفتارهای پسندیده‌اش تشویق و به خاطر اعمال ناپسندش تنبیه می‌کنند. این والدین رفتار سازگار و همخوانی در ارتباط با فرزندانشان دارند. آن‌ها فرزندشان را با تنبیه به خاطر رفتاری در یک روز و تشویق به خاطر همان رفتار در روز دیگر، گیج نمی‌کنند. کودکان نیز همانند همه ما، رفتارهای سازگار را بسیار آسان‌تر از رفتارهای نامتعادل درک می‌کنند.
    مهم‌ترین نکته در اینجا این است که هنگامی که کودک برای رفتارش تنبیه شد درک می‌کند که پدر و مادرش هنوز به او عنوان یک فرد عشق می‌ورزند. نقطه مقابل این، هنگامی است که والدین به طور کلّی فرزند را طرد کنند. هنگامی که فرزند حس کند که والدین او را به طور کامل از خود رانده‌اند، احساس تنهایی و درماندگی خواهد کرد. این امر می‌تواند باعث کاهش اعتماد به نفس کودک گردد و به افسردگی، پرخاشگری، قطع عضو و حتی خودکشی او بیانجامد. روان‌شناسان، فرزندپروری نوع D را «موثق» می‌نامند.

    ترجمه: کلینیک الکترونیکی روان‌یار

    منبع

    "Parenting and Child Mental Health", Dr. Krishna Prasad Sreedhar,
    http://www.psychology4all.com/

    + نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 13:5  توسط محمد رضا رفتار  | 

    روان درمانگر کیست؟

     


     

     

    اصطلاح «روان درمانگر» اصطلاحی کلّی است که به افراد مختلفی، با مدارج علمی متفاوت، اطلاق می‌گردد. متأسفانه به دلیل آن که شناخت عمومی نسبت به این که روان درمانگر باید دارای چه صلاحیت‌های علمی باشد در سطح مناسبی نیست، برخی افراد تنها با گذراندن یک یا دو دوره  چند ماهه به این کار حساس می‌پردازند و سلامت روانی جامعه را با خطرات جدّی روبرو می‌سازند. در این مقاله شما را باتخصص‌های مختلفی که در این رشته وجود دارد و حدود اختیارات درمانی هر یک آشنا می‌کنیم.

    • روان‌پزشک  
      • دارای درجه  دکتری پزشکی به اضافه  دوره  تخصصی روان‌پزشکی.
      • روان‌پزشک باید موفق به گذراندن امتحان بورد تخصصی در پایان دوره  خود گردد.
      • روان‌پزشکان می‌توانند برای بیماران دارو تجویز کنند.
    • روان‌شناس
      • دارای درجه  کارشناسی ارشد روان‌شناسی با یک تا دو سال آموزش تکمیلی.
      • دارای درجه  دکتری روان‌شناسی که معمولاً با 4 سال آموزش روان‌شناسی بعد از دوره  کارشناسی همراه است.
      • در بسیاری از کشورها روان‌شناسان قبل از آن که اجازه  کامل روان درمانی دریافت کنند باید یک تا دو سال زیر نظر یک روان‌شناس دیگر تجربه  کاری کسب کنند.
    • مشاور
      • دارای دو تا سه سال آموزش‌های دانشگاهی در روش‌های مشاوره.
      • حوزه‌های تخصصی شامل ازدواج، مشاوره  خانواده، مشاوره  تحصیلی و مشاوره  اجتماعی می‌باشد.
    • مددکار اجتماعی
      • دارای تقریباً 2 سال آموزش دانشگاهی به همراه تکمیل دوره  دستیاری و تجربه  کار زیر نظر روان‌شناس یا مددکار اجتماعی.
      • برخی مددکاران اجتماعی ممکن است دارای مدرک کارشناسی ارشد در امور اجتماعی بوده و یا تجربه  کارهای بالینی زیر نظر روان‌شناسان و دیگر متخصصان را داشته باشند.
    • سرپرستار روان‌پزشکی
      • دارای درجه  کارشناسی ارشد یا بالاتر در پرستاری سلامت روانی یا روان‌پزشکی.
      • سرپرستار روان‌پزشکی می‌تواند به ارزیابی بیمار و تشخیص اختلال بپردازد و نتیجه را به روان‌پزشک گزارش کند.
      • روان‌پزشک می‌تواند برخی از روان درمانی‌ها را به سرپرستار روان پزشکی محوّل کند.
      • سرپرستار روان‌پزشکی به عنوان پرستار متخصص بالینی در مکان‌های مختلف نظیر بیمارستان‌ها، درمانگاه‌های خصوصی، اورژانس‌های روان‌پزشکی و مراکز درمان اعتیاد و سوء مصرف مواد کار می‌کند.

    ترجمه: کلینیک الکترونیکی روان‌یار

    منبع

    "Who Can Provide Psychology?", Kendra Van Wagner,
    http://psychology.about.com

    + نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 0:42  توسط محمد رضا رفتار  | 

    الگوی تجربه نگر

     

    خانواده درمانگرهای تجربه نگر رو یکرد خود را با تعارضات و الگوهای رفتاری یگانه هر

     

     خانواده متناسب میسازند  برخی از درمانگرهای تجربه نگر مثل کارل ویتاکر به وضوح

     

    رواندرمانی را که تحت نظر فریتز پرلز دیده اند به معرض نمایش  میگذارند

     

    درمانگرهای تجربه نگر به جای پرده برداری از گذ شته فرد ،با زمان حال سر و کار دارند.

     

     تاکید انها براینجا و اکنون و موقعیتی است که لحظه به لحظه میان درمانگر ی فعال و دلسوز

     

     و خانواده جریان دارد برخلاف روانکاو که از ارایه بینش یا تفسیر حمایت می کند ؛درمانگر

     

    نوعی تجربه فراهم می اورد ؛یعنی فرصتی برای خود انگیختگی ،آزادی بیان ،و رشد شخصی اعضای خانواده . 

                                         

     رویکرد درمانی نمادی – تجربه نگر ( ویتاکر )

     

    ·   ویتاکر در کتاب ریشه های رواندرمانی  نخستین حامی فعال بودن درمانگر و اعمال فشار به بیماران برای رشدیافتگی و ا نسجام بود

     

    ·   فرض اساسی ان این است که خانواده در نتیجه تجارب عاطفی یا هیجانی خود تغییر

     

    می کند نه از راه آموزش  و با توجه به این که بسیاری از تجارب ما در خارج از آگاهی

     

    هستند این امر بیانگر افکار روانکاوانه ویتاکر راجع به فرایندهای ناهشیار است.  به  

     

    گفته او این فرایندهای نهان خانواده است که بیشترین توان را برای تغییر بالقوه در درون فرد دارد

    ·   ویتاکر بر این نکته اصراردارد که هر دو عامل واقعیت نگر و نمادین در کار درمان

     

    دخالت دارند . او جنبه نمادین درمان را به سان زیر ساخت یک شهر می داند که به رغم

     

    نامشهود بودن آن امکان تداوم زندگی  در سطح شهر منوط به آن است

     

    ·   ویتاکر در مقام یک درمانگر سعی دارد دنیای پیچیده تکانه ها و نمادهای خانواده را از

     

    طریق جستجو و ابراز همان تکانه و نمادها در درون خودش درک کند

     

    ·   ویتاکر در کار با خانواده ،از دیدی سنت شکن و خلاق و گاه زشت و تکان دهنده

     

    برخوردار است . بنا به توصیف مینوچین (1982) او از مزاح ،عدم رهنمود

     

    ،اغوا،خشم ،فرایند تفکر نخستبن ،ملال وحتی به خواب رفتن نیز به عنوان ابزارهایی

     

    تماما نیرومند برای تماس و چالش استفاده می کند

     

      ویتاکر در اوایل کارش (1975) به سبک غالبا پر نشاط  و غیر عقلانی خویش لقب

     

    "رواندرمانی مهملات "اعطا کرده بود . این درمان که عمدا عجیب و غریب و تحریک

     

    کننده است ، قصد دارد تا فرد را دچار یکه ، ابهام ،گیجی و سردر گمی  سازد ؛تمامی این

     

    موارد باعث ایجاد چشم اندازی جدید یا با زاندیشی در خصوص راه حلهای پیشین می

     

    گردند ، به نظر ویتاکر یکی از شاخصهای رشد خانواده عبارتست از افزایش تحمل

     

    خانواده در برابر بیهودگیها و مهملات  زندگی

     

    مراحل خانواده درمانی از نظر ویتاکر

     

    1-   مرحله پیش از درمان : که در ان کل خانواده هسته ای باید شرکت داشته باشند

     

    درمانگر معلوم می سازد که آنها سر رشته جلسات را در دست دارند ، اما این خانواده

     

    است که باید در باره زندگی خارج از این دیدارها تصمیم بگیرد

     

    2-   در مرحله میانی ،مشارکت و آمیختگی درمانگر با کل خانواده افزایش می یابد

     

    درمانگر مواظب است که در نظام خانواده غرق نشود ؛ نشانه ها برسی می شوند و

     

    کوششی برای رشد و کمال تلقی می شود ؛ از طریق مواجهه روایت یا بیهودگی خانواده

     

    تحریک می شود تا دست به تغییر خویش بزند

     

    3-   در مرحله بعد با توجه به افزایش انعطاف در خانواده لازم است تا مداخله اندکی از

     

    سوی درمانگر یا تیم درمان صورت بگیرد

     

    4-   مرحله جدایی که در ان ، درمانگر و خانواده از هم جدا می شوند ، لیکن با اذعان به

     

    وابستگی و احساس فقدان متقابل آنها به یکدیگر

     

    به اعتقاد ویتاکر ،چیزی که خانواده درمانگر لازم است پیش از سایر موارد فراهم آورد

     

    ،عبارتست از پختگی شخصی خودش؛او اصرار داشت که درمانگر باید از نظام باورهاو

     

    دنیای نمادین خویش پرده بردارد

     

    به طورخلاصه میتوان گفت:

    کارل ویتاکر و والتر کمپلر دست اندرکاران اصلی رویکرد تجربه نگر هستند . ویتاکر که

     

    تقریبا از 30سال پیش نشانه های بیماران اسکیزوفرنی را علایمی دال بر وقفه در رشد و

     

    کمال می دانست کماکان به کار خود با خانواده ادامه می دهد و بر موانع درون روانی و

     

    بین فردی  برای رشد و پختگی تاکید می ورزد . ویتاکر گاه این ادعا را دارد که مداخلات

     

    وی عمدتا تحت مهار ضمیر ناهشیار او قرار دارند و گاهی اوقات نوعی رواندرمانی

     

    مهملات را که به منظور یکه خوردن ،گیج شدن و سرانجام به فعالیت درآوردن نظام

     

    خانوادگی متوقف یا مختل طراحی شده است ،اجرا می کند . در طی این فرایند ،او در پی

     

    تجربه رشد افزا برای خویش نیز هست و اعتقاد دارد درمانگری که به لحاظ درمانی از

     

    این رویارویی نفع شخصی نبرده باشد ،چیز چندانی به خانواده ارزانی نخواهد کرد

     

    منبع :خانواده درمانی ،ایرنه گلدنبرک –هربرت گلدنبرک ؛ترجمه حسین شاهی برواتی –سیامک نقشبندی –الهام ارجمند،نشر روان

    + نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 23:13  توسط محمد رضا رفتار  | 

    پارادایم (مدل و الگو) 

     

    مقدّمه

    پارادايم (paradigm) از جديدترين مفاهيمى است كه وارد حوزه علوم و جامعه شناسى شده است. اين مفهوم با نام فيلسوف و مورّخ علم، تامس كهن (T.s.kuhn)، مقارن است و اولين بار توسط وى در كتاب معروف او، ساختار انقلابهاى علمى (The structure ofscientific Revolutions)، به كار گرفته شده است. هدف كهن در اين كتاب، اثبات اين نظريه است كه على رغم تصور موجود درباره اينكه پيشرفت علوم از راه تراكم و انباشت (cumulation) صورت مى گيرد، رشد و توسعه علوم از راه انقلاب (Revolution) به وجود مى آيد و در جريان انقلاب هاى علمى، پارادايم هاى جديد جاى پارادايم هاى سابق را مى گيرند. در زبان فارسى، براى مفهوم پارادايم معادل هاى متعددى برگزيده اند; مانند نمونه، الگوى نظرى، سرمشق، نمونه فرد اعلى و امثال آن كه اين امر حاكى از نوعى ابهام و پيچيدگى در اين مفهوم است. كهن، كه واضع اين مفهوم است، به پيچيده بودن و ابهام آن اذعان دارد. وى در چاپ دوم كتابش، كه موجب واكنش هاى انتقادى فراوانى در ميان انديشمندان شد، در پى نوشتى كه بر آن افزود، ضمن تلاش براى پاسخگويى به انتقادات، چنين مى گويد: «يك خواننده همفكر، كه با من در اين باره كه سرمشق (= پارادايم) عناصر فلسفى اين كتاب را معرفى مى كند شريك است، يك فهرست تحليلى جزئى فراهم آورده و چنين نتيجه گرفته بود كه اين اصطلاح، دست كم، از 22 راه در اين كتاب به كار رفته است.»(1) البته كهن بر اين باور است كه برداشت هاى متفاوت از مفهوم پارادايم نتيجه ناسازگارى هاى برخاسته از روش نويسندگى است و به آسانى، مى توان آنها را حذف كرد، ولى در عين حال، به ابهام اين مفهوم اعتراف دارد.

    تعريف سرمشق

    همان گونه كه در مقدّمه اشاره شد، به دليل نوعى ابهام در اين مفهوم، ارائه تعريفى جامع و مانع از سرمشق مشكل مى نمايد. لذا، بسيارى از كسانى كه درباره اين مفهوم سخن گفته اند بدون ارائه تعريف، در مقام توضيح آن برآمده اند. ما ابتدا برخى از اين تعاريف را مرور و سپس سعى خواهيم كرد تا تصويرى كلى از اين مفهوم نشان دهيم.

    كهن مى گويد: «يك سرمشق (= پارادايم) چيزى است كه اعضاى يك جامعه علمى در آن با يكديگر اشتراك دارند و بعكس، يك جامعه عملى از كسانى تشكيل يافته است كه در يك سرمشق (= پارادايم) با يكديگر شريك اند. همه دورها باطل و خبيث نيست، ولى اين يكى منبع دشوارى هاى واقعى است. جامعه هاى علمى مى توانند و بايد بدون توسّل به نمونه ها، جدا شوند و اين نمونه ها پس از آن، با تحقيق و موشكافى در رفتار اعضاى يك جامعه اكتشاف مى شود.»(2)

    كهن سپس سعى مى كند براى رفع ابهام هاى موجود و اعتراف به دشوارى هايى كه در متن اصلى كتاب وجود دارد از سرمشق دو معناى متفاوت ارائه دهد: «چند نمونه از دشوارى هاى متن اصلى بر گرد مفهوم نمونه تجمّع پيدا مى كند. در بيشتر جاهاى كتاب، اصطلاح نمونه به دو معناى متفاوت به كار رفته است; از يك سو، نماينده مجموعه باورها و ارزش ها و روش هاى فنّى و چيزهاى ديگرى از اين قبيل است كه اعضاى يك جامعه علمى در آنها با يكديگر شريك اند و از سوى ديگر، اشاره به گونه اى از اجزاى آن، يعنى معمّاگشايى هاى شناخته اى است كه به عنوان سرمشق يا مثال به كار مى رود و مى تواند همچون شالوده اى براى حلّ معمّاهاى باقيمانده علم، جايگزين قواعد صريح حلّ معمّا شود.»(3)

    به نظر كهن، معناى نخستين، جامعه شناختى و معناى دوم فلسفى مى باشد. ادامه سخن را از زبان ايان باربور نقل مى كنيم: «تامس كهن نشان داده است كه حجيّت و اعتبار جامعه اهل علم با پيش نهادن نمونه هاى عالى بر مجموعه اى از مفروضات و مسلّمات مهر تأييد مى زند. نمونه هاى عالى يا سرمشق ها (= پارادايم ها) همان نمونه هاى معيار كارهاى علمى سابق اند كه گروه معيّنى از دانشمندان در زمان معيّنى، آنها را پذيرفته اند. اينها همان نمونه هاى فراوانى هستند كه كتاب هاى درسى آكنده از آنهاست و دانشجويان با آموختن آنها، هم مفاهيم نظرى، هم روش هاى تجربى و هم هنجارهاى رشته علمى خود را همزمان كسب مى كنند. اين سرمشق ها راهنماى پژوهش هاى گروهى نيز هست; چرا كه تلويحاً مى گويد چه نوع سؤال هايى وارد و قابل طرح است، چه تكنيكى مفيد است، چه نوع راه حل هايى پذيرفتنى است.»(4)

    باربور در جاى ديگرى، از زبان تولمين، چنين مى گويد: «تولمين بر آن است كه اين گونه سرمشق ها يا نمونه هاى عالى تبيينى است كه تعيين مى كند ما چه چيزى را مسأله و چه چيزى را تبيين كافى و چه چيزى را امر واقع تلقّى كنيم... . طبق گفته تولمين، اين سرمشق ها يا نمونه هاى عالى و آرمانى تبيينى توسّعاً تجربى شمرده مى شوند، نه حقيقتاً; چرا كه نمى توان آنها را مستقيماً با نتايج مشاهدات مقابله كرد. اينها ارزش خود را در طول زمان ثابت مى كنند و دانشمندان در غالب كارهاى شان آنها را به صورت تصديق بلاتصوّر به كار مى گيرند.» (5)

    آلن راين در كتابِ فلسفه علوم اجتماعى، براى پارادايم، اين اوصاف را ذكر مى كند: «از اوصاف عمده [و] ويژه سرمشق ها (= پارادايم ها) اين است كه عام و گسترده اند و چنان از توصيف محض وقايع فاصله دارند كه مدلولات تجربى آنها را فقط مى توان به مدد فرضيات كمكى عديده اى كه راه عملى تعيين صدق آنها را نشان مى دهد آشكار نمود.»(6)

    جامعه شناس معاصر امريكا، جرج ريتزر، كه جامعه شناسى را در قالب سرمشق مورد بحث قرار داده است و در ادامه اين مقاله نظرات او را بيان خواهيم كرد، درباره سرمشق، چنين مى گويد: «سرمشق (= پارادايم) يك تصور اساسى درباره قلمرو موضوعى علوم است. الگوى نظرى به تعريف چيزى مى پردازد كه چه چيز بايد مطالعه شود، چه سؤالاتى بايد پرسيده شود، چگونه سؤال شود و چه قوانينى را بايد در تفسير جواب ها به كار برد. الگوى نظرى وسيع ترين واحد توافق و اجماع در يك علم است و موجب تفاوت يك اجتماع علمى از ديگرى است. الگوى نظرى مقوله بندى مى كند، به تعريف و تفسير نمونه ها مى پردازد، نظريه، شيوه ها و ابزار آنها را نيز شامل مى شود.»(7)

    به عنوان جمع بندى تعاريف ارائه شده، مى توان گفت: «پارادايم تعيين مى كند كه چه چيزى مسلّم، مفروض، امر واقع و مسأله است; چه سؤالاتى قابل طرح اند; چه تكنيكى مفيد است; چه راه حل هايى پذيرفتنى است; چه نوع از تبيين، جستجو كردنى است; چه تبيينى كامل است; چه مفاهيمى جهان نماست; در كار علمى، چه انتظارى معقول است; در كار علمى، چه زبانى به كاربستنى است. پس پارادايم ها فضاى فراگير دانشمندان، سؤالات، مفاهيم، روش ها و زبان مشترك و معيار قضاوت و زيربناى نظريه ها و عام تر از مباحثات رايج بين دانشمندان يك رشته مى باشد.»(8)

    پروفسور بري بارنز استاد دانشگاه اکستر و از پيشقراولان جامعه شناسي معرفت در قرن بيستم است. نوشتار حاضر خلاصه مقاله اي است که وي درباره آراي توماس کوهن و تلقي اش از علم نوشته و در آن کوشيده است پس از توضيح ديدگاه هاي کوهن در باب معرفت علمي، تفسيري متفاوت از آنچه عموماً درباره کوهن مقبول است ارائه کند. براساس تفسير بارنز، کوهن ناقد معيارهاي عقلانيت در علم است و نه خود علم چرا که مبناي علم حاصل توافق و تصميم جامعه عالمان است.
    تامس کوهن از معدود تاريخ نگاران علم است که نزد همگان شناخته شده و کتابش با نام «ساختار انقلاب هاي علمي» به سال 1962 اثري کلاسيک و متداول در مباحث علم شناسي است. البته کتاب «ساختار» صرفاً روايتي تاريخي از علم ارائه نمي کند بلکه به دنبال آن است تا در ميان پژوهش هاي تاريخي، مبنا و منشأيي براي معرفت علمي به دست دهد. 
    موضوع کتاب کوهن جذابيت فلسفي بسياري دارد ولي آنچه اين اثر را بااهميت کرد تلقي نوين وي از موضوع بود. البته هرچند تلقي غيرمتعارف او در ابتدا اقبال چنداني نيافت ولي تحسين همگان را به خاطر توانايي بالايش در بررسي وقايع تاريخي مرتبط با موضوع برانگيخت. کوهن خيلي زود به عنوان منتقدي بزرگ براي دانش فلسفي رسمي شناخته شد.براي درک کامل اهميت کار کوهن ابتدا مي بايست اين دانش رسمي را بررسي کرد. آنچه کوهن به چالش مي کشد فلسفه اي انتزاعي و محض نيست بلکه مجموعه اي از ايده ها و ارزش داوري هاست که جهان بيني مدرن ما را تشکيل مي دهد، الگويي پيچيده که عناصري از عقلانيت، فردگرايي و عقيده آزاد را درهم آميخته است اما من آن را صرفاً اسطوره عقلانيت نام مي دهم.    
    روايت عقل گرايانه از علم، علم را به واسطه فعاليت هاي عقلاني افراد رو به رشد مي داند. دانشمندان براساس تجربه دست به استنتاج هاي منطقي مي زنند و بدين سان پيشرفت و تکامل انباشتي (
    Comulative) براي علم حاصل مي شود. پيشرفت تنها هنگامي به خطر مي افتد که افراد دست از فعاليت هاي عقلاني بردارند و بر اساس فشارهاي اجتماعي اميال سياسي و علايق اقتصادي عقيده اي نامطلوب را قبول يا نظري خوشايند را رد کنند. 
    يکي از مهم ترين استدلال ها عليه تلقي عقل گرايانه از علم اين است که مي توان براساس يک مجموعه خاص از داده ها تعداد بي شماري نظريه بنا کرد که در عين حال با مجموعه اوليه داده ها سازگار باشد، همان گونه که مي توان ميان تعداد محدودي از نقاط بي شمار خطوط منحني رسم کرد.البته فيلسوفان عقل گرا مخالف ناپايداري تئوري هاي علمي نيستند ولي فرض مي گيرند که عقل گرايي «مي بايست» صحيح باشد و بنابراين هر مساله اي که در برابر آن قرار بگيرد حل شدني است حتي اگر در حال حاضر به راه حل آن وقوف نداشته باشيم.     
    کوهن نمي توانست بفهمد که عالمان چگونه براساس داده ها به يک تئوري صحيح دست مي يابند ولي اين بحث را مطرح کرد که يک تئوري براساس مباني ديگر غيرقابل پذيرش خواهد بود و براي بسط اين موضوع به تاريخ علم و عمل عالمان پرداخت.
    يک برنامه پژوهشي در علم هميشه با شرح و تفصيل تعدادي يافته علمي که مقبوليت عام دارند شروع مي شود. يافته ها و نظريات زمينه را براي پژوهش هاي آينده فراهم مي کنند. به گفته کوهن اين يافته ها و نظريات يک «پارادايم» علمي را مي سازند که مبناي پژوهش عالمان است. کوهن پژوهش هاي درون يک پارادايم را «علم عادي» مي نامد     .
    کوهن تاکيد مي کند که يک پارادايم هيچ گاه صرفاً به واسطه ملاحظات منطقي پذيرفته نمي شود و همواره شواهدي له و عليه آن وجود دارد. اما در جريان علم عادي هيچ گاه پارادايم مورد سنجش و داوري قرار نمي گيرد بلکه خود پارادايم مبناي قضاوت است. موفقيت پارادايم به علم ما مي افزايد و عدم توفيق اش به نقص عالمان، کمبود ابزارها يا وجود عواملي ناشناخته که مخل مشاهده يا آزمايش اند بازمي گردد،  
    البته با اينکه يک پارادايم مبناي ارزش داوري ها درباره پژوهش هاي علم عادي است ولي هيچ راه و طريق معيني براي انجام اين کار ارائه نمي کند. اين خود عالمان هستند که بايست نحوه استفاده از آن را مشخص کنند. پارادايم مجموعه اي است از مشاهدات، نظريه ها و ابزار آزمايش و چگونگي به کارگيري آنها (مثل علم هيئت بطلميوسي يا فيزيک نيوتني) ولي عالمان چگونه بر سر يک پارادايم به توافق مي رسند؟ کوهن توافق علمي را به نحو جامعه شناختي تبيين مي کند. قبول پارادايم در فرآيند آموزش و اجتماعي شدن رخ مي دهد. سلطه استادان، کتاب ها و مشاهدات آزمايشگاهي طراحي شده در جهت اهداف پارادايم سبب پذيرش و ادامه حيات آن پارادايم است.     
    پرسش اساسي بعد بحث چگونگي جايگزيني پارادايم ها است. کوهن با اين ادعا آغاز مي کند که عالمان مشغول به علم عادي بهترين يابندگان مثال هاي نقض آن پارادايم هستند. اغلب اين مثال هاي نقض در جريان علم حل و فصل مي شوند ولي تعداد اندکي از آنها به رغم تلاش عالمان پابرجا مانده و مقدمات افول يک پارادايم ظاهر مي شود. البته در چنين مواقعي پارادايم حاضر هرگز به سادگي کنار گذاشته نمي شود و تحقيقات متوقف نمي شود بلکه برعکس، جماعت عالمان براي يافتن جايگزيني مناسب حدس هايي را مطرح مي کنند که مثال هاي نقض را برطرف کنند و به علاوه راهي را براي پژوهش هاي آتي بگشايند. بدين سان همان گونه که منطق در فرآيند قبول پارادايم ها الزام آور نيست، در جريان يک انقلاب علمي و جايگزيني پارادايم ها نيز نقشي ندارد. کوهن درصدد است نشان دهد ملاحظات منطقي نه تنها در انتخاب ميان پارادايم هاي رقيب نقشي ندارند بلکه اصلاً «نمي توانند» نقشي داشته باشند.      
    نتيجه حاصل از اين سخن کوهن اين نيست که نظريات علمي قابل مقايسه و رده بندي نيستند بلکه مساله عبارت است از عدم وجود معياري طبيعي براي رده بندي نظريات. اين همان تز معروف کوهن درباره ناهمسنگي (
    Incommensurability) ميان نظريات علمي است.من گمان مي کنم کوهن به درستي فهميده نشده است. همگان مي پندارند کوهن ناقد علم و معرفت علمي است. ولي به نظر من کوهن به جاي آنکه علم را به علت نداشتن معيارهاي عقلاني مورد انتقاد قرار دهد، اعتبار خود عقلانيت را با نشان دادن عدم تناسبش با علم از ميان مي برد و بدين سان خود علم دست نخورده باقيميماند.
    کوهن علم را به مثابه يک سنت و فعاليت هاي آن را اموري عادي و مرسوم مي داند. او تاکيد مي کند که معرفت علمي بايد برپايه توافق جمعي بنا شود ولي اين تلقي به دنبال نشان دادن عدم توانايي علم براي بدل شدن به معرفتي ناب نيست بلکه برعکس درصدد است نشان دهد که علم چگونه مقام و منزلت واقعي اش را مي يابد. ساختار انقلاب هاي علمي بي پرده يک آپولوژي است، دفاعي رسمي از معرفت علمي.     
    کوهن ناقد علم نيست بلکه منتقد معيارهاي عقل گرايي است و معتقد است که ارزش داوري هاي معرفت شناختي در باب علم بايد بر پايه ملاحظاتي غير از ملاحظات عقل گرايانه بنا شوند. بر اين اساس او مي گويد داوري هاي مورد توافق جماعتي که به نحوي شايسته آموزش ديده اند (عالمان) خود مي تواند معياري باشد جهت تشخيص آنچه به راستي معرفت علمي ناميده مي شود.کوهن مي گويد جامعه در فرآيند توليد معرفت دچار پيچيدگي هاي فراواني است ولي با اين حال معرفت حاصله، معرفت طبيعي است. معرفت علمي، مانند زبان به خودي خود چيزي نيست جز ويژگي هاي عمومي يک گروه از انسان ها. کوهن در ارتباط با انتخاب هاي اساسي و حساس که لازمه شکوفايي علوم است، مي گويد؛ «چه معياري بهتر از تصميم گروهي عالم مي تواند وجود داشته باشد؟» و اين سخن معرفت شناسي کوهن را در خود خلاصه مي کند. البته ظاهر اين حرف دلالت دارد بر اينکه هر آنچه جامعه علمي خيال اثباتش را داشته باشد، به صرف اينکه تصميم عالمان است بايست پذيرفته شود. واضح است که کوهن چنين ديدگاهي ندارد. او مي گويد احکام جامعه علمي بهترين معيارها براي ترميم معرفت است چراکه جامعه علمي به گونه اي خاص آموزش ديده و مجهز شده است. البته او در نهايت مي گويد براي بررسي خصوصيات جامعه علمي و اهميت معرفت شناختي آن بايد معيارهاي بسياري را علاوه بر تصميمات عالمان در نظر داشت چرا که در غير اين صورت ملاکي براي ارزش داوري هاي خود عالمان وجود نخواهد داشت.در آخر بايد افزود که معرفت شناسي اجتماعي کوهن به دنبال ارائه راه حل نهايي براي مساله مبناي معرفت نيست بلکه تنها نقطه آغازي را براي يک تلقي و تفکر نوين ارائه مي کند.

     بحثي‌ كه‌ در مورد شريعتي‌ وجود دارد، ايدئولوژي‌ كردن‌ مذهب‌ است‌. شريعتي‌  ايدئولوژي‌ را در برابر سنت‌ها مطرح‌ مي‌كند و مي‌گويد كه‌ ما يك‌ سري‌ قوانين‌ موروثي‌ مذهبي‌ داريم‌ و يك‌ خودآگاهي‌ مذهبي‌ كه‌ اين‌ دومي‌ايدئولوژي‌ مذهبي‌ است‌. جامعه‌ مورد علاقه‌ شريعتي‌ جامعه‌اي‌ است‌ كه‌ در آن‌ ايدئولوژي‌ مذهبي‌ مذهبي‌ حاكم‌ است‌. آيا مي‌توان‌ مصداقي‌ براي‌ الگوي‌شريعتي‌درنظرگرفت‌؟
    الگوي‌ شريعتي‌ تجربه‌ استقلال‌ هند و برخورد گاندي‌ با ايدئولوژي‌ بود. گاندي‌ مي‌گويد، كسي‌ كه‌ ادعا مي‌كند دين‌ نبايد در سياست‌ دخالت‌ كند، نه‌ دين‌ را فهميده‌ است‌ و نه‌ سياست‌ را. اومانيسم‌ و مذهب‌ شريعتي‌ كمك‌ مي‌كنند كه‌ او دين‌ را در خدمت‌ انسان‌ قرار دهد، مثال‌ همان‌ سخن‌ انجيل‌ كه‌ دين‌ براي‌ انسان‌ آمده‌ است‌، نه‌ انسان‌ براي‌ دين‌. حالا اگر بخواهيم‌ بگوييم‌ چه‌ كساني‌ در نظر شريعتي‌ الگو بودند، او در آثارش‌ از چند نفر نام‌ مي‌برد كه‌ يكي‌ از آنها گاندي‌ است‌ و مي‌گويد من‌ آن‌ گاندي‌ آتش‌ پرست‌ را از محمدعلي‌ جناح‌ مسلمان‌، مسلمان‌تر مي‌دانم‌. نگاه‌ شريعتي‌ اين‌ گونه‌ بود ولي‌ اين‌ كه‌ آيا حكومت‌ ديني‌ را قبول‌ داشت‌، به‌ طور صريح‌ در آثارش‌ گفته‌ است‌ كه‌ حكومت‌ ديني‌ را قبول‌ ندارد چرا كه‌ معتقد بود عملي‌ نيست‌. مي‌گفت‌ كه‌ روحانيت‌ حقيقت‌ دين‌ نيست‌ بلكه‌ ضرورت‌ آن‌ است‌. شريعتي‌ قائل‌ به‌ يك‌ جامعه‌ آرماني‌ بوده‌ است‌ چرا كه‌ روشنفكران‌ اغلب‌ آرمان‌گرا هستند. پوپر و ماركس‌ هم‌ آرمان‌گرا بودند ولي‌ شريعتي‌ الگوي‌ تاريخي‌ پيش‌ روي‌ خود مي‌گذارد. يكي‌ از الگوهاي‌ او مصدق‌ است‌. شريعتي‌ مي‌گفت‌ كه‌ پيشوايم‌ مصدق‌ است‌ و مولايم‌ علي‌ (ع‌). به‌ جاي‌ مصدق‌ نگفت‌ كه‌ پيشوايم‌ نواب‌ صفوي‌ يا آيت‌ا... كاشاني‌ است‌. ادبياتش‌ خيلي‌ صريح‌ است‌؛ نگفت‌ كه‌ پيشوايم‌ شيخ‌ فضل‌ا... نوري‌ است‌ بلكه‌ گفت‌ من‌ آن‌ مشروعه‌ خواهي‌ كه‌ زير علم‌ محمدعلي‌ شاه‌ است‌ را قبول‌ ندارم‌. شريعتي‌ از ملك‌ المتكلمين‌ تجليل‌ مي‌كند كه‌ يك‌ روحاني‌ مشروطه‌ خواه‌ است‌.  شريعتي‌ آرمان‌ گراست‌ اما الگوهايش‌ هم‌ ملموس‌ است‌، مثل‌ گاندي‌ و مصدق‌ و شما را به‌ جاي‌ پرت‌ نمي‌كشاند. ايده‌هايش‌ مهندسي‌ نشده‌ است‌ اما غلط‌ نيست‌.

    دليل‌ اين‌ كه‌ ايده‌هاي‌ شريعتي‌ مهندسي‌ نشد و حتي‌ گروه‌هاي‌ فكري‌ نزديك‌ به‌ او مثل‌ نهضت‌ آزادي‌ هم‌ آنها را پي‌ گيري‌ نكردند، چه‌ بود؟
    شريعتي‌ در ابتدا به‌ نهضت‌ آزادي‌ نزديك‌ بود ولي‌ بعدها از آن‌ فاصله‌ گرفت‌. با اين‌ حال‌ سوال‌ بسيار خوبي‌ كرديد. شريعتي‌ در ميان‌ متفكران‌ ايراني‌ يك‌ جهش‌ است‌. ما قبل‌ از او چنين‌ متفكري‌ نداشتيم‌ و بعد از او هم‌ نظيرش‌ پيدا نشد؛ همان‌ طور كه‌ در شعر ايراني‌ حافظ‌ يك‌ جهش‌ است‌ و قبل‌ و بعد او همانند حافظ‌ را نداريم‌. شما در ميان‌ متفكران‌ ايراني‌ قبل‌ از شريعتي‌ چه‌ كسي‌ را مي‌بينيد؟ بازرگان‌. شريعتي‌ و بازرگان‌ قابل‌ مقايسه‌ با يكديگر نيستند. بازرگان‌ روشنفكري‌ است‌ كه‌ با متدولوژي‌ خاص‌ خودش‌ حركت‌ مي‌كند و آرام‌ آرام‌ انباشتي‌ به‌ وجود مي‌آورد اما شريعتي‌ ناگهان‌ يك‌ پرش‌ فكري‌ ايجاد مي‌كند و اين‌ به‌ خاطر نبوغش‌ بوده‌ است‌. از طرف‌ ديگر، بعد از شريعتي‌ هم‌ ما انديشمندي‌ نمي‌بينيم‌. نمي‌خواهم‌ او را بزرگ‌ كنم‌ اما شريعتي‌ شاه‌ بيت‌ انديشه‌ ايراني‌ است‌ و روي‌ آن‌ هم‌ بحث‌ دارم‌. در وهله‌ اول‌، دليل‌ اين‌ كه‌ ايده‌هاي‌ شريعتي‌ مهندسي‌ نشد، خودش‌ بود. شريعتي‌ بايد تئوري‌ منسجمي ‌تدارك‌ مي‌ديد در حالي‌ كه‌ تئوري‌ او پراكنده‌ است‌. فكر مي‌كرد كه‌ بايد مرتب‌ سخنراني‌ كند چون‌ وقت‌ ندارد. دليل‌ ديگر هم‌ اين‌ است‌ كه‌ شريعتي‌ شاگرد خاصي‌ هم‌ ندارد. او نتوانست‌ كه‌ اومانيسم‌، مليت‌، عدالت‌ و مذهبش‌ را طبقه‌بندي‌ كند و آموزش‌  دهد. ضمن‌ اين‌ كه‌ بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ او فقط‌ 44 سال‌ عمر كرد.

    جامعه‌ ايراني‌ تجربه‌ يك‌ انقلاب‌ مذهبي‌ را پشت‌ سر دارد كه‌ سال‌هاي‌ زيادي‌ هم‌ از آن‌ نگذشته‌ است‌. آيا فكر مي‌كنيد كه‌ اين‌ كشش‌ در جامعه‌ وجود دارد كه‌ دوباره‌ يك‌ ايدئولوژي‌ مذهبي‌، اين‌ بار با رويكرد به‌ آراي‌ شريعتي‌ تجربه‌ كند؟
    ايدئولوژي‌ در دوره‌ ما تبديل‌ به‌ يك‌ فحش‌ مودبانه‌ شده‌ است‌. جالب‌ اين‌ است‌ كه‌ با ايدئولوگ‌ ترين‌ زبان‌، ايدئولوژي‌ را كوبيده‌اند. امروز ليبرال‌هاي‌ ايران‌، ليبراليسم‌ را ايدئولوژي‌ نمي‌دانند در حالي‌ كه‌ ليبراليسم‌ هم‌ يك‌ ايدئولوژي‌ است‌. ما بايد از اين‌ آشفتگي‌ معنا پرهيز كنيم‌. شريعتي‌ معلم‌ انقلاب‌ بود و مطهري‌ معلم‌ انقلاب‌ اسلامي‌. اين‌ را ديگر خودشان‌ مي‌گويند. از ديد مسوولان‌ اول‌ انقلاب‌، اسلام‌ شريعتي‌ مساله‌ داشت‌. شريعتي‌ دنبال‌ چه‌ بود؟ نيروهاي‌ ملي‌ - مذهبي‌ هيچ‌ وقت‌ حكومت‌ ديني‌ نخواسته‌اند ولي‌ عرصه‌ جامعه‌ كه‌ بدون‌ ايدئولوژي‌ نمي‌شود. آيا حزب‌ سياسي‌ بدون‌ ايدئولوژي‌ معنا دارد؟ بايد دولت‌ قانونمند وجود داشته‌ باشد و احزاب‌ ايدئولوژيك‌ و در اين‌ بين‌ هر كسي‌ ايده‌هاي‌ خودش‌ را قانوني‌ و اجرا كند. مشكل‌ اين‌ نيست‌ كه‌ ما مذهبي‌ هستيم‌ يا غيرمذهبي‌. مشكل‌ دموكراسي‌ در ايران‌ اين‌ است‌ كه‌ تنوع‌ طبقاتي‌ وجود ندارد. دموكراسي‌ چه‌ زماني‌ پديد مي‌آيد؟ دموكراسي‌ حاصل‌ جدال‌ و كشمكش‌ اقشار و طبقات‌ اجتماعي‌، اقتصادي‌ است‌ كه‌ چون‌ نمي‌توانند يكديگر را حذف‌ كنند، با هم‌ به‌ يك‌ تعادل‌ مي‌رسند. دموكراسي‌ فقط‌ انديشه‌ و تفكر نيست‌. چرا بعد از انقلاب‌ فرانسه‌، اگر چه‌ به‌ سختي‌، دموكراسي‌ پديد مي‌آيد؟  دموكراسي‌ نتيجه‌ تنوع‌ طبقاتي‌ است‌. بورژوازي‌ مي‌خواهد اشراف‌ را حذف‌ كند، نمي‌تواند؛ مي‌خواهد خرده‌ بورژوازي‌ را حذف‌ كند، نمي‌تواند و... ما تنوع‌ طبقاتي‌ نداريم‌.      
    به‌ عبارتي‌ معناي‌ ايدئولوژي‌ در ايران‌ بد فهميده‌ شده‌ است‌.    
    بله‌، اين‌ خيلي‌ بد است‌. هيچ‌ چيزي‌ في‌ نفسه‌ خوب‌ يا بد نيست‌. شريعتي‌ از ايدئولوژي‌ خوب‌ صحبت‌ مي‌كند همان‌ طور كه‌ از ايدئولوژي‌ بد هم‌ مي‌گويد. مگر مي‌شود كه‌ يك‌ حزب‌ سياسي‌، ايدئولوژي‌ نداشته‌ باشد؟ در دوره‌ اصلاحات‌، برخي‌ از اصلاح‌طلبان‌ مي‌گفتند كه‌ ما ايدئولوژي‌ نداريم‌. شما مي‌توانيد در عرصه‌ معرفت‌ ايدئولوژي‌ خودتان‌ را دخالت‌ ندهيد ولي‌ در زندگي‌ ارزش‌ها و بايدها و نبايدهايي‌ وجود دارد. ايدئولوژي‌ در يك‌ كشور پيشرفته‌ تبديل‌ به‌ برنامه‌ مي‌شود و در يك‌ كشور عقب‌ مانده‌، تبديل‌ به‌ شعار. شايد مشكل‌ جامعه‌ ما اين‌ است‌ كه‌ موافقان‌ ايدئولوژي‌ آن‌ را راهبردي‌ مي‌خواهند. به‌ عنوان‌ مثال‌، يك‌ روز مي‌گويند كه‌ ما سوسياليسم‌ مي‌خواهيم‌؛ يك‌ روز جمهوري‌ ناب‌ مي‌خواهند و يك‌ روز هم‌ مشروطه‌. اما چگونه‌؟ كسي‌ برآيند قدرت‌ را درنظر نمي‌گيرد. فكر مي‌كنند كه‌ جهان‌ برابر با ايده‌ است‌ در حالي‌ كه‌ واقعيت‌ تلفيقي‌ است‌ از ايده‌ و قدرت‌. شريعتي‌ چون‌ ناچار بود آگاهي‌ بدهد، در برخي‌ موارد كلي‌ گويي‌ مي‌كرد و امروز اين‌ كلي‌ گويي‌ها مورد سوءاستفاده‌ برخي‌ افراد و گروه‌ها قرار گرفته‌ است‌. ولي‌ اگر آثار شريعتي‌ را به‌ دقت‌ بخوانيد، هيچ‌ گاه‌ بنيادگرايي‌ از آن‌ درنمي‌آيد. در غير اين‌ صورت‌، هر متفكري‌ را مي‌شود محاكمه‌ كرد. مي‌گويند شوروي‌ زندان‌ ملت‌ها بود و استالين‌ آن‌ را گورستان‌ ملت‌ها كرد. آيا ماركس‌ در اين‌ ميان‌ مقصر است‌؟ وقتي‌ غرض‌ در كار باشد، حقيقت‌ پوشيده‌ مي‌ماند اما اگر نگاه‌ معقولي‌ داشته‌ باشيم‌، امكان‌ ارزيابي‌ درست‌ آراي‌ يك‌ متفكر وجود دارد كه‌ در آنجا شريعتي‌ هم‌ نقاط‌ قوت‌ و ضعف‌ خودش‌ را پيدا مي‌كند.  

    آيا مي‌شود كه‌ امروز يك‌ گروه‌ سياسي‌ تنها روي‌ خواسته‌هاي‌ اجتماعي‌ تكيه‌كند؟
    خواسته‌هاي‌ اجتماعي‌ چيست‌؟ يكي‌ از آنها عدالت‌ است‌. شما انگيزه‌هاي‌ آن‌ را چگونه‌ ايجاد مي‌كنيد؟ باورها به‌ خودي‌ خود مطرح‌ مي‌شود. اين‌ گروه‌ با چه‌ انگيزه‌ و نيرويي‌ مي‌تواند بايستد و دوام‌ بياورد؟ به‌ هر حال‌ براي‌ خوبي‌ و بدي‌ بايد يكسري‌ ملاك‌هايي‌ داشته‌ باشيم‌. به‌ عنوان‌ مثال‌، يك‌ اروپايي‌ مي‌گويد كه‌ سقراط‌ گفت‌،هابرماس‌ گفت‌، ماركس‌ گفت‌، كانت‌ گفت‌ كه‌ اين‌ كار را نكن‌. در مقابل‌ آن‌ يك‌ ايراني‌ مي‌گويد كه‌ امام‌ حسين‌(ع‌) گفت‌ اين‌ كار را نكن‌. مسيحي‌ هم‌ مي‌گويد كه‌ مسيح‌ گفت‌ اين‌ كار را نكن‌. اين‌ انگيزه‌ها به‌ خودي‌ خود به‌ وجود نمي‌آيد.

    این گفت و گو ۲۹ خرداد ماه ۱۳۸۵ در روزنامه اعتماد ملی منتشر شد.

    سرزمين ما سرزمين پارادايم ها و الگو هايى با تاريخ مصرف كوتاه است. واژه ها و مفاهيم از آن سوى دنيا به سوى ما سرازير مى شوند و هنوز درك شان نكرده ايم و به آنها خو نگرفته ايم كه سيل مفاهيم و واژه هاى جديد فضاى فكرى ما را تغيير مى دهد و زبان و گفتمان مان را دگرگون مى كند. امروزه روز در ميهن آريايى واژه «مديريت» ورد همه زبان ها است. گويا تمام بدبختى ها و بيچارگى هاى ما ناشى از تقصيرات جنايتكارانه مفهوم مادر مرده اى به نام «مديريت» است.
    درباره هر مشكلى كه سخن مى گوييم و ناله از هر دردى كه به آسمان برمى آوريم به يك جمله كليدى مى رسيم كه درد ما درد مديريت است. كمتر كسى درباره اين موضوع بحث مى كند كه اين مديريت طلايى كه كليد راه و مفتاح نجات ما است، چيست و از كدام چراغ جادويى سر بر خواهد آورد. اما همه فى الجمله مى دانيم كه اگر مديريت درست شود، ديگر آب از آب تكان نخواهد خورد.    
    اين نوع نگاه به مشكلات البته چندان هم بى راه نيست. تجربه سال هاى دور و نزديك اداره امور اجرايى مملكت همه كارشناسان و صاحب نظران را با همه تنوع سليقه و انديشه اى كه دارند، به اينجا رسانده كه حتماً يك جاى كار مى لنگد وگرنه اين نمى شد و آن مى شد. انصاف بايد داد كه لااقل اگر همه مشكلات مملكت ما به مديريت برنگردد، بخش عمده اى از آن معلول همين واژه شريفه است. به همين خاطر است كه نمى توان منتقدان نظام هاى مديريتى را متهم به بى توجهى و بى انصافى كرد. نكته اى اگر هست در اين دقيقه نهفته است كه در بسيارى موارد انتقاد هاى وارد به برنامه هاى مديران كشور بيش از هر چيز ناظر به ناديده گرفتن همان افق هاى كلان مديريتى و خردنگر شدن در مسائلى است كه حلشان بيش از هر چيز ديگر در گرو توجه به همان مبادى و بنيان هاىمديريتىاست.
    وقتى گستره مفهوم مديريت به مديريت فرهنگى مى رسد، اوضاع پيچيده تر مى شود. گفتمان فرهنگى همه كشور هاى جهان و به تبع آن كشور ما، بسته به تاريخى كه پشت سر نهاده اند، پيش فرض ها، سليقه ها، نظريه ها و اهداف متنوع گوناگون و بلكه متعارض را دربرمى گيرد و شامل مى شود. شايد بتوان در نگاهى از بيرون حكم به غلبه يك نوع فرهنگ خاص در هر سرزمين داد. اما وقتى كار به تجزيه و تحليل دقيق تر مى رسد، به دشوارى مى توان در ميان انبوه خرده فرهنگ هاى موجود در يك جامعه كلان، به برترى يكى نسبت به ديگرى تن داد و خود را خلاصكرد و ديگران را محكوم به پيروى از آن.      
    مديريت فرهنگى در ايران، مديريت طيف گسترده و متنوعى از افكار و آرا و سليقه  ها است كه شايد شمارى «بعدد انفس الخلايق» داشته باشد و بل بيش از آن و «بعدد انفاس الخلايق». تجربه نشان داده است كه مديران موفق در حوزه فرهنگ، كسانى نبوده اند كه تمام هم شان را مصروف تبليغ و ترويج يك سليقه خاص كرده اند. بلكه برعكس كسانى بوده اند كه هنگام تصميم گيرى همواره هر دو سر اين طيف را منظور نظر داشته اند و حكم به ناديده گرفتن هيچ كدام از اعضاى اين اجتماع نگرفته اند. شايد در مقام نظر كمتر كسى با اين نكته مخالفتى داشته باشد. اما آنگاه كه بحث بر سر تصميم سازى و اجرا مى شود و قرار است عملكرد هاى خاص مديران بر پايه انديشه هاى ذهنى شان شكل بگيرد، اختلاف   ها آشكار مى گردد و اينجا است كه مى توان ميزان پايبندى افراد به اين آموزه مديريتى را محك زد. 
    دقيقاً به همين دليل است كه وضعيت«نقد مديريت فرهنگى» در سرزمين ما نيز اوضاعى مشابه همان مديريت فرهنگى دارد. ناقدان مديريت فرهنگى بيش از هر چيز به نقد اجزاى ساختار مديريت پرداخته اند و چه بسا به همين سبب گرفتار طرح و پرسش هاى متناقضى شده اند كه هر كدام تنها در يك چارچوب و فضاى خاص معنا دارند. منتقدان ما كمتر توجه كرده اند كه اگر نظام هاى مديريتى نياز به نظريه ها و چارچوب هاى مشخص و مدرن و سازگار دارند، نظام هاى نظرى نقد نيز بيش از هر چيز نيازمند همين سازگارى و سازوارى اند. براى نقد يك نظام مديريتى يا بايد مبانى و اركان آن را به رسميت شمرد و براى مثال تناقض يك عملكرد خاص را با آن مبانى و اركان آشكار كرد و يا اينكه بايد از بنياد طرحى نو درانداخت و نشان داد كه اين تناقض ها و ناكارآمدى  ها بيش از هر چيز ناشى از اشكالات ساختارى مستتر در بنياد هاى نظرى همان نظام هاى مديريتى است.
    تهیه و تنظیم :محمد رضا رفتار علی آبادی

     منابع

    http://www.sharghnewspaper.ir/feedback.htm

    ماهنامه عامي آموزشي در زمينه مديريت (تدبير)

    مجله اينترنتي علوم اجتماعي فصل نو

    روزنامه اعتماد ملي(29 خرداد 1385)

     

     

     

    + نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 1:8  توسط محمد رضا رفتار  |